شمارهٔ ۶
چنان گریستم از درد دوری دلبرکه کشتی فلک افکنده اندرو لنگر
جهان ندیدم اگرچه جهان نوردیدماز آن که برنگرفتم دمی ز زانو سر
سپندوار بر آتش نشستهام دایممیانه من و او نیست هیچ فرق دگر
جز این که من نتوانم ز ضعف خواست ز جاسپند داند بر خواست از سر آذر
گهی دواجم خاکستر است چون آتشگهی ز آتش بستر کنم چو خاکستر
ز دی بتر بود امروز من نمیدانمکه گفته بود که روزت ز روز باد بتر
ز بس که ضبط نمودم سرشک خونین رابرای آن که مبادا شوم به شهر سمر
چو خانه که فتد آب در اساس او رااساس خانه عمرم شده است زیر و زبر
ز بس که با در و دیوار حال خود گفتماگر بپرسی یک یک تو را دهند خبر
به خاطر آمد از گفتههای مسعودمغریب بیتی احوال من درو مضمر
ز بس که گویم این بلا بودتمام نام بلاها مرا شدهاست از بر
زبس شکستم در سینه ناله گر به غلطنفس برآرم، خود هم نمیکنم باور
زآفتاب اگر بر سر افتدم بر توز ناتوانی از هم بریزدم پیکر
دوتا کند قد من وانگهم بگریاندخمیده قامت گردون دون دون پرور
بلی چو رشته زبون شد ز بیم بگسستندو تا کنند و پس آنگه درو کشند گهر
من آنچه دیدم از دوستان خود دیدموگرنه هرگز دشمن به من نکرد ضرر
چه طالعست که هرکس که برگرفت رابرای خوردن خون برگرفت چون ساغر
سیه گلیم منم ورنه هرگز از شیرازبه اختیار که کردهاست اختیار سفر
علی الخصوص به راهی که از مهابت اوگذر نکرده از آن سمت بر فلک اختر
به ارتفاعش بوسیده آفتاب زمینبه عرض و طول فکنده برش سپهر سپر
برو چو بخت هنرمند روزگار سیهچو آه عاشق مهجور سرد باد سحر
شدی گداخته چون کاه کوهش از سردیاگر ز برف نمیبود بر سرش چادر
چه پشت گرمی از آتش مرا که از سرمانشسته آتش خود در میان خاکستر
ز بیم سیلی بادش که رخ کبود کندنخیزد از سر آتش به ضرب چوب شرر
به پای آتش اگر کنده ننهی از هیزمرود به گردون تا گرم سازد او را خور
چنان که ریزد برگ از درخت باد خزاننسیم سروش ریزاند از کبوتر پر
چگونه روید در وی گیا که کوه دروز دست سرما در خاک رفته تا به کمر
فراز او ز فلک برگذشته است از آنبدو نمیرسد از نور آفتاب اثر
نشیب او را فضل تموز دریابدچو در زمستان گردد جدا از ابر مطر
هم از نشیبش راضیترند راه روانکه دست کرم توان کرد که گهی به سفر
عجب مدار اگر ریگ او روان باشدکه ریگ خود نتواند درو تموز مقر
کسی به چشم ندیده در آن زمین سیهسفیدی بجز از چشم شخص راه سپر
زبس که تیره بود همچو روز من روزشگمان برند چو شب شد که روز گشت مکر
شدی ز دیدن او آب زهرهام بی اشکگرم نبستی راه نگاه لخت جگر
اگر به جنگ فتد کار کاروانی راهوای تیره او بسته مظلم است و کدر
نه تیر میرود از خانه کمان بیروننه از نیام قدم مینهد برون خنجر
چو آب چشمم شورابهٔ در و جاریبه شوری که نمک ریخت دیدش به بصر
خیال لعل لب یار و در دل عاشقچنان گدازد از آن آب کاندر آب شکر
عجبتر آن که من این ره کنم نه اسبی طیکه چون سوارش بدبخت زاده از مادر
ز حادثات کند زخم پشت و پهلویشچو آن مریض که بسیار خفته بر بستر
چو پر صرعی دایم لب و دهان پر کفچو طفل بدخو پیوسته چشمهایش تر
درین بیابان دریا به هم رسند از بسعرق کنیم من از شرم و او ز ضعف کمر
ز ناتوانی برهم نمیزند مژگاناگر فرو بری اندر دو چشم خود نشتر
به سوی خود کشدش همچو کاه کاهربااز آن چون که هم زرد کشت و هم لاغر
چنان ضعیف که از استخوان پهلویشکشیده پوست بر اندام او قضا مسطر
سبک چو سایه و چون بر زمین نهد پهلوهزار کس نکندش جدا چو نقش حجر
ز بس که هست گران خیز حک نشاید کرداگر نویسی نامش به سهود در دفتر
اگر فتد به مثل بر مزار سایه اونخیزد از جامیّت به صور در محشر
کلاغ چشمش روز نخست میکندیاگر نبودی از گند لشت او به حذر
جلش رزیم و ز خون رنگ رنگ چون خرقهطیور دوخته بر وی ز هر کنار نظر
به گوشه گیر ریاضت کشیده ماندکه در میان مریدان فکنده خرقه به بر
اگر نه جانش عزم خروج کرده چراز زاغ و کرکس جمعاند بر سرش لشکر
رفیق هر که شوم گرچه سایهام باشدمرا بماند تنها به ماتم و مضطر
فلک بسان زمین بازماند از حرکتکشند صورت او بر فلک ملائک اگر
بسان محضر چرخش سپرده دست به دستهزار داغش بر تن چو مهر بر محضر
گهی میان عرق همچو کاغذ اندر آبگهی به خاک طپان همچو ماهی اندر بر
ز تازیانه بر اعضای او نمانده نشانکه جادههاست بر حادثات کرده گذر
به صد هزار مشقت اگر دو کام رودرود به عرض چو تیری که برکنندش بر
معلم فلکش گفتهام که میگویدبه بارگونه روی درس چرخ بدگوهر
شده چو میخ زمین گیر و خاک راه نشینبه میخ کوبش از بسکه کوفته مهتر
زهیچ چیز نترسد که جسم کوفتهاشنمی شود متاثر ز تیر و تیغ.....
پس از مسافرت این مرده ریگ خاک چراستمسافرت را گویند به چنگت است ثمر
به سر در به در آید هر گام گوییا داندکه این رهی است که طی بایدش نمود به سر
رهی است این که نماید مسافران را رهبه آستان علی ابن موسی جعفر
امام هشتم سلطان نُه رواق فلکسمّی و نایب و فرزند ساقی کوثر
شه سریر امامت مه سپهر سخاکه آفتاب ز خاک درش کند افسر
شهی که گر نکند مهر سجدهٔ رایشبرون کند فلک خیبریش از چنبر
بسی بچرید هرگاه آسمان سنجدغلامی او بر پادشاهی سنجر
چه سان قضا و قدر را مسخرست جهانچنان مسخر امرش بود قضا و قدر
به قصد نسبت با رای پاکش ار بودیبجز سجده آتش نسوختی میقر
وگر نبودی از اهل کفر قاتل اوخدا حرام نکردی بهشت بر کافر
وراست عرصهٔ جاهی که چرخ پردردتمام عمر سفر کرد و ره نبرد به در
دهند بیضهٔ زرین آفتاب خراجبه گنبد حرمش هفت گنبد اخضر
از آن زمان که من این روضه دیدهام جز ویبه هرچه دیده گشودم برون برفت نظر
چو بوسه دادم بر آستانش دانستمکه خضر نیز غلط کرده ره چو اسکندر
در آن زمان که فرستاد جبرئیل خداکه سوی کعبه کند روی افتخار بشر
بنای کعبه این آستان نبود هنوزوگرنه کردی ازین سوی روی پیغمبر
ز یمن شرکت اسمی شمهٔ وی دانکه شمس باشد بر دیگر اختران سرور
اگرچه کس نکند اعتبار این مذهبکه مهر دیگر هر روز تابد از خاور
مسلمست مرا زآن که گر یکی بودیز شرم شمهٔ او برنیامدی دیگر
سپهر خواهد بوسه درش وزین غافلکه تن به بوسه هر سفله درنداد این در
در انتظار که کی رخصتش دهد خادمبه عزم بوسه دو تا ایستاده تا محشر
ماول است حدیث رسول گر نه بهشتنکرده خلق در افلاک ایزد داور
از آن که کردم من خود نظاره و دیدمبهشت سده ی را او را ز سدره بالاتر
رواق عالی او کز فلک گذشته سرشبه رنگ بود مشابه به چرخ حیلتگر
به زر گرفتش تقدیر تا غلط نکندجماعتی که ندانند خیر را از شر
چگونه خشت زر و سیم مهر و ماه بروفلک به تحفه به درگاه آن سلیمان فر
مگر خرف شده اکنون و رفته از یادشحکایت جم و بلقیس و خشت نقره و زر
درین عمارت هم رخنه نیست حیرانمکه تا چه خواهد کردن فلک به شمس و قمر
خدایگانا مداحیت ز من نایدبه چون منی نرسد کار خالق اکبر
خجسته نامت خواهم که ثبت گردانمبه دفتر اندر از بهر زینت دفتر
همیشه تا که درین کارگاه میناییپیاله گیر بود ماه و زهره خنیاگر
سرای خصمت پُر های های نوحهگراندلش زخون چو سفالی پر از می احمر
قلم به دست نگیرم اگر دگر زین شعرنبشته باشم بر چوب دست بر چوب