شمارهٔ ۵
گذشت آن که روی لاله خیمه بر گلزارشکوفه بر فلک افکند از طرب دستار
گذشت آن که چنان گرم بود مجمر باغکه سوختی شررش چون سپند جان هزار
رسید اینک فصلی که وقت آمدنشز بیم خشک کند پوست بر تن اشجار
رسید فصلی کز بیم حمله ی سرمانخیزد از سر آتش به ضرب چون شرار
چنار دستی کز تاب وی برد به بغلبرون نیارد دیگر مگر به فصل بهار
بگو که آتش بهر چه سر به بالا کرداگر نخواهد زنهار از ایزد جبّار
کنون به مهر پناهنده خلق و مهر پناهبرد به سایه ی خورشید آسمان مقدار
سها ببیند در روز کور مادرزادبدان ضمیر منیر ار نماید استظهار
سفینه که درو مجمع معانی اوستسفینه نیست که بحریست برد رز خار
بسی نماند که از آبداری شعرشحباب وار شود نقطه اندر او سیار
زیمن عدلش عالم مرفه است چنانکه لاله زین پس بی داغ روید از گلزار