گنج

شمارهٔ ۴

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۴۴ بیت
ای از سپاه خط تو خورشید در حصارحسن تو بسته پنجهٔ خورشید را نگار
خوی دلت گرفت مگر روی نازکتکز وی نمی‌رود چو نشیند بر او غبار
روی تو خواست تا ز جهان شب برافکندشب زان گرفت دامن رویت به زینهار
روز من از دمیدن خطت سیاه شداز اشک اگر ستاره شمارم عجب مدار
مشکن ز همنشینی ناجنس قدر خویشور همنشینی رخ و خط گیر اعتبار
قدت بود قیامت و رخ آفتاب آنخطت گناه کاری استاده بر کنار
مصحف گناهکار گرفتی چرا گرفتروی چو مصحف را خط گناهکار
از روی چون گلت خط چو سبزه بردمیدهرگز گلی که دید که آورد سبزه بار
گویند سبزه بیشتر از گل شود پدیدآنان که واقفند ز آمد شد بهار
من در بهار روی نکوی تو ای عجبدیدم که سبزه از پس گل گشت آشکار
نه نه عجب نباشد گر ناز کار تستالا شکست من همه بر عکس روزگار
چون برکنم دل از تو که در فن دلبریگل بود و شد به سبزه ات آراسته عذار
خورشید با رخ تو بزد لاف همسریبه روی چرا چنین زخطت تنگ کشته کار
تا شام رنگ خط تو چون روز من گرفتبه روی کند فلک رز خورشید را نگار
خواهم پرسم از تو اگر رخصتم دهیکان خط بود دمیده بر اطراف آن غدار
یا آن که از مذمت بدگو زمن گرفتآینه ضمیر خداوند من غبار
از تیره روزیست که با ضعف همچنینهستیم ما و خط تو بر آفتاب یار
خطت بر آفتاب منیر عذار و منبر آفتاب خاطر مخدوم کامکار
خان جهان امام قلیخان کامراندریا دل سخی کف خورشید اشتهار
سلطان اهل فضل و هنر سرور جهانسلطان محمد آصف خورشید اشتهار
خورشید رتبه ی که به منقاش نوک کلکبیرون کشید دستش از جسم فضل خار
جز وی کسی دگر نتواند نمود فخرکس را اگر رسد به سخن فهمی افتخار
زآن گونه داد کلکش نظم جهان که نیستالا که در محاسن اوصافش انتشار
بر کلک او چه سان نگذارم مدار مدحمدحم جهان معنی و کلکش جهان مدار
سور عدوی جاهش در عین ماتمستچون موسم خزان و حنابستن چنار
خصمش چو آفتاب اگر بر فلک رودآخر به آستانه اش افتد باعتذار
گر دشمنش زند ز درازی عمر لافانکار آن قبیح نماید زهوشیار
دایم در انتظار اجل بود و بی شکیباشد دراز چون شب غم روز انتظار
سر هرگز از برای چه بالا نمی کندکز آسمان ز رفعت او نیست شرمسار
ور زآن که از وجودش در چرخ سور نیستکف الخضیب دست چرا بسته در نگار
دریا دلی شکایتی از بنده گوش کنهرچند از شنیدن آن دل شود فگار
رحمی که بیش ازین نتوانم کشید منناخورده می چو چشم بت خویشتن خمار
آخر نه نامه ی عملم از برای چیستنام گناه بر من و غریبی گناهکار
با این کمال بستگی دل به لطف توعیب است شکوه گر زنم از بستگی کار
دل دفتر مدیح تو کردم چو دفترشهر شام بسته ی فلک دون روا مدار
از روزگار شکوه ندارم که خوانده امافسون مدح کلک تو بر ما روزگار
از خصم شکوه دارم کز قرب من برتدایم نشسته بر سر آتش سپندوار
خواهد که ترک بزم تو گویم ولی عجبکز بانگ زاغ ترک گلستان کند هزار
از جور روزگار اگرم کف بود به سرچندین شماتت از چه کند خصم نابکار
درست مدحت تو و من بهر آن درمچندان عجب نباشد کف بر سر بحار
گر زآن که چون منی غم روزی خورد مدامتقصیر جود خود نشماری بکردگار
پیوسته زان خورم غم روزی که روزیمغم کرده اند و غم نگذاری درین دیار
مدحی فراخور تو درین نظم مختصرچون رخ نداد هم به دعا کردم اختصار
ای در میان خلق نظیرت نیامدهپیوسته آرزوی دلت باد در کنار