گنج

شمارهٔ ۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اردست۴۲ بیت
خوش در نگار بسته دگر نوبهارستگل رنگ کرده باز به خون هزار دست
آب از نگار رنگ برد وین عجب که گلاز آب ابر بسته چنین در نگار دست
از حرص چیدن گل شاید که در چمنروید به جای سبزه از مرغزار دست
ز آبی که ابر بر رخ گل زد سپیده دمشستست نوبهار ز صبر و قرار دست
یارب چه گل شکفته چمن را که از نسیمبر دست میزند ز تحیر چنار دست
در موسم چنین همه کس در کنار یارجز من که میدهد غمم از هر کنار دست
دستم ز کوتهی به گریبان نمی رسدمن از جنون برم سوی دامان یار دست
از دست من چه آید کز ضعف چون چنارمیلرزد از نسیمم بی اختیار دست
بس نیست از برای گریبان در یدنمگر چون چنار رویدم از تن هزار دست
... بسته باشد بر دست های نگارگویند عادت ست کشیدن ز کار دست
بس چون فراق دست تعدی دراز کرداکنون که کرده است به خونم نگار دست
من سوگوار هجرم دستم نگر بسربر سر که میزند به جز از سوگوار دست
نه نه گرفته دستم دامان شاه دینبر فرق خود نشانده ام از افتخار دست
شاه سریر دین که در ایام جود اوبر سر نزد کسی به جز از انتظار دست
پا در میان اگر ننهادی عطای اواز تن به گاه خلقت کردی فرار دست
نبود؟ مجّره آن چه تو بینی که آسمانبر سینه می نهد بر او بنده وار دست
انگشت زینهار برآورد دست خلقاز بس که کرد جودش در زیر بار دست
چرخ بلند اگر نبود آستان اوبر چرخ از چه دارد امیدوار دست
جودی بود ورا که ز حرص سوال اوخواهد چنین نخست ز صورت نگار دست
ای دل ز آستان رضا برمگیر سراز دامن امام امم وامدار دست
تا دامن نبی و ولی آوری به کفداده خدا تو را زیمین و یسار دست
شاها اگر بدیدی حاتم کف تو رااز آستین نکردی بیرون ز عار دست
روز و شب از زمانه برافتد اگر نهدمنعت بروی سینه ی لیل و نهار دست
فرزند آن شهی تو که جای نهاد پاکانجا نهاده بود خداوندگار دست
جود تو در شمار از آن تن نمیدهدکز اخذ باز ماند وقت شمار دست
شاها به فّر مدح تو امروز برده امدر فن شعر از شعر ای کبار دست
از تیر آسمان قصب السّبق میبرمبر زرده ی قلم چو نمایم سوار دست
شیرین بود چنان سخنم کز نوشتنشباید مکید عمری چون شیرخوار دست
گرچه گداست شاعر شکر خدا نشداز آستین هیچ کسم شرمسار دست
در دامن ثنای تو زدوست فکرتمکردیم ردیف شعر بدین اعتبار دست
بر دفتر ار خلاف مدیحت رقم کنددردم ز آستین کنم اندر حصار دست
مداح آستان توام در گذشت آنمدح آن که بوسه زنندش کبار دست
گلدسته ریاض صدارت که می برداز ابر گوهر افشان وقت نثار دست
آن کو زمین سپهر سپهر برین شودعلمش چو بر فلک نهاد از اقتدار دست
بحر کرم سمی گل گلشن خلیلگر مهر برده رایش در اشتهار دست
تا نوبت کرم به کف او بیوفتاداز دامن هنر نکشید افتقار دست
دارند از برای بقایش جهانیانبر کرد کار در دل شبهای تار دست
چون مدح او نگویم کز یمن همتشداده مرا زیارتت ای شهریار دست
گر در جوار حفظش گیرد غبار جایمن بعد باد را نبود بر غبار دست
در امر برخلاف طبیعت کند دگرمخمور را به لرزه نیارد خمار دست
تا هست بر زبان خلایق که کس ندیدبالای دست خالق پروردگار دست
در دست مرگ دامن خصم تو و تو راتا دامن قیامت بر روزگار دست