شمارهٔ ۲
ترسم که بس که می کنم از درد اضطراباز من چو نور دیده کند یار اجتناب
آهم ربوده خواب کسان ورنه گفتمیهرگز کسی مبیناد این روز را به خواب
از آب دیده بر سر دریا نشسته امبا آن که آب در بدنم نیست چون حباب
خواب آن چنان محال نماید نظر به منکز بخت خویش هم بنمایم قبول جواب
گویا گداخته است شکر خواب صبح دمدر آب دیده من همچون شکر در آب
شد درد عاشق من و این طرفه تر که منچون عاشقان فشانم از دیده خون ناب
بر چشم من چنین که شد از روزگار تنگترسم ز سایه اش نگذارد بر آفتاب
مانند کودکان ز مکتب گریختهبه گریه در کنار نگیرم خط و کتاب
بینم به چشم خویش قیامت که اختراناز آسمان چشمم ریزند بی حساب
پوشیده اند پرده نشینان چشم منبر هفت پرده پرده ی دیگر زهی حجاب
پوشند پرده مردم بر عیب خویشتنبر پرده من چه پوشم ازینم در اضطراب
اشکم شراب رنگ شد از خون و دور نیستگر بر منش زمانه به عیشی کند حساب
عین الکمال دور ز عیشی که کرده اماز چشم خود پیاله و از خون خود شراب
از زلف و روی لاله رخان دیده بسته امکاین یک به مهر ماند و آن یک به مشک ناب
یارب چه حالت یست که بر درد چشم منبی صورت است درمان چون صورت بر آب
دیگر چه واقعه ست که چون طره های یاراز بوی مشک و عنبر آیم به پیچ و تاب
دارد خبر از آمدن روز از آن شودبراین نوید مرغ سحر ناله غراب
گفتم به اشک شویم از دیده رنگ خوناز خود بتر نمود به خود دیده ام خضاب
هرگز گلی که دید که رنگش فزون شودهرچند بیش گیرد از وی کسی گلاب
پرهیز تا به چند کسی چند دست خویشهمچون مگس به سر زند از دیدن لعاب
آب ار برد غبار پس از آب ریختنچشم مرا غبار شد چنین حجاب
چسبیده آن چنان مژه هایم به هم که نیستامکان باز کردن آن هم به هیچ باب
اکنون درست کشت مرا گرچه گفته اندتا آن که چشم باز کنی بگذرد شباب
با درد بر نیاید هرگز به حیله کسبیهوده دیده ی من در شیر کرد آب
شیری که می چکانم در دیده خون شودآری به اصل باشد هرچیز را مآب
شادم بدین زگریه خونین که عاقبتخواهد گرفت خون من این چرخ ناصواب
پرهیزگاریم همه از ترس مردم ستزان هرگزم نجات نمی بخشد از عذاب
چون سایه اختیار نمودم ز چشم دردباری روم به سایه شاه فلک جناب
شاه زمانه مهدی هادی لقب که هستمعصوم از پدر به پدر تا ابوتراب
شاهی که آفتاب برای منیر اوجوید بسان ذره به خورشید انتساب
دارم زبیم عدلش بر دیده آستینترسم که سیل اشک کند خانه خراب
شد چون رکاب دیده ام از نوری نصیبدر انتظار آن که کند پای در رکاب
شاها تو آن امامی کز خاک پای تویعنی که من سپهر برین می کشد عتاب
آن کس که دامن توبه امید دیگریاز کف گذاشت بس بود او را همین عذاب
این بس عذاب تشنه که از آب بگذردوانگه به قصد آب نهد روی بر سر آب
چاهی است تیره در نظر عقل آسمانقدر تو یوشفی ست در... فلک جناب
تا سوی لامکان کشدش زین چه عمیقافکند مالک قدر از کهکشان طناب
گردانم این که ترک ادب نیست بنده راگفتن مدیح و کردن هردم چنین خطاب
تا آنکه زنده باشم گویم مدیح تویا مدح خادم تو مخدوم کامیاب
خصمند دست و کلکش یا دوستان هممشکل بود ازین دو یکی کردن ارتکاب
گر زانکه دشمنند چرا همچو دوستاناز وصل یکدگر همه عمرند کامیاب
ور زانکه دوستند چرا پس دو شغل ضداز شغل های عالم کردند انتخاب
آن هر دری که دید پراکنده میکندوین روز و شب نماید نظم در خوشاب
از آبداری سخن بی نظیر ویاز من اگر سوال کنی بشنوی جواب
در هر زمین که طرح سخن شد به نوک کلککاوید آن چنان که رسیدن آن زمین به آب
ماهی ز وصل دریا آسوده خاطر استاما ز دوری او دایم در اضطراب
ما را ز ماهی قلم و بحر دست اوبرعکس این مشاهده افتد زهی عجاب
تا دیده ام معانی وی در لباس نظمدعوی کنم که دیده ام اندر شب آفتاب
در علم و شعر پرهیز و صاحب اقتداردر نظم و نثر پادشاه مالک الرقاب
شد وقت آن که کاتب اعمال نظم ویبر آسمان بر وجود دعاهای مستجاب
باد آسمان به رفعت قدر رفیع تواما به شرط آن که مبنیاد انقلاب
غم منزل عدوی تو جوید بی درنگشادی به درگه تو شتابد بی مآب
هستم امیدوار که بادا بدین نسقتا خاک را درنگ و فلک را بود شتاب