شمارهٔ ۹
ای زخط بگرفته خورشید رخت در بر هلالجز تو کس را نیست خورشید از گل ار عنبر هلال
تا خطت سر بر نزد رخساره ات را کس ندیدکس نه بیند عید را هرگز مقدم بر هلال
هرکه آن خط سیه برطرف رویت دید گفتراست بودست اینکه می برداست نور از خور هلال
گرنه خط عنبرینت برده دل از دست اواز شفق به هر چه دارد نعل در آذر هلال
عکس خط خویش را در چشم پرخونم نگرگر ندیدی در شفق ایماه سیمین بر هلال
شیشه افلاک بشکستی ز سنگ حادثاتگرنه بگرفتی به طاق ابرویت ساغر هلال
لب نیست از خنده تا کردم و بدان خط نسبتشظاهراً کردست از من این سخن باور هلال
این که می ماند به خط مشک رنگ یار منزان کند باور که مغزش نیست اندر سر هلال
پرتوی از روی تو یارای مخدوم ار نزداز چه رو از پرتو خورشید پیچد سر هلال
آن جوانمردی که هنگام سخایش خم گرفتهم ز بار سیم چرخ و هم و ز بار زر هلال