شمارهٔ ۳
خیز ای نگار جشن خزان را بسازکارما را بس است صورت روی تو نو بهار
در پیش لاله و گل رخسار عارضتمنسوخ شد حدیث گلستان و لاله زار
داری بنفشه بر طرف چشمه حیاتسهل است اگر بنفشه بروید به جویبار
عهد شکوفه گرچه فراموش کم شودما را از او بود رخ زیبات یادگار
گر خواب نرگس از دم دی بسته شد رواستبگشای آن دو نرگس پر خواب پرخمار
پر کن قدح ز باده رنگین که رنگ کردمشاطه وار دست طبیعت کف چنار
شد زرد روی سبزه ز رشک خطت ولیکسرسبز گشت سرو به اقبال شهریار
شاه جهان اتابک اعظم که در نبردگرزش برآورد ز سر بدسگال گرد
ای عید نیکوان بده آن می به یاد عیدبنمای نیم شب رخ چون بامداد عید
دادیم داد می ز پی عید چندگاهاکنون نمی دهیم یکی لحظه داد عید
از جان سرشته اند تو گویی سرشت میبر می نهاده اند تو گویی نهاد عید
روی تو را به عید صفت کرد عقل و بازچو نیمک بنگرید خجل شد ز یاد عید
از آتش هوای تو برخاست سنگ عقلوز آب حسن روی تو بنشست باد عید
دانی که عید موسم عیش است از این قبلآفاق شد مسخر حکم نفاذ عید
چشم بد زمانه به اقبال شه بدوختهر تیر خرمی بجست از گشاد عید
قطب ملوک نصرة دین شاه تاج بخشکز لطف حق رسید به درگاه و تاج بخش
ای شمع به نشین که بپای ایستاده ایباما نه در موافقت جام باده ای
تا تو نشسته بودی مجلس نداشت نورما چشم روشنیم که تو ایستاده ای
رازی که بر صحیفه دل می نگاشتیامشب ز راه دیده به صحرا نهاده ای
هر دم ز شعله بر دل شب نیش می زنیعیبت نمی کنم که ز زنبور زاده ای
بر سر نهاده افسر و در قیر مانده پایدیدم که سخت نرم دل و صعب ساده ای
نه نه ملامتت نکنم جای آنت هستکز روی وصل در شب هجر اوفتاده ای
ای بوسه ها که بر لب مقراض می زنیدی برنگین خسرو آفاق داده ای
بوبکربن محمدبن الدگز که هستدر زیر پای همت او فرق سدره پست
ای در بقای ذات تو بسته بقای ملکبر قامت تو دوخته دولت قبای ملک
از کام اژدها بدر آورده ملک راهرگز که کرد اینچ تو کردی بجای ملک
ملک از سیاست تو چنان شد که هیچ مرغگستاخ پر نمی زند اندر هوای ملک
ملک جهان تو را به دعا خواست از خداوین یافت نصرت از برکات دعای ملک
تیغ تو خاک ملک همه زر پخته کردجز تیغ در جهان چه بود کیمیای ملک؟
پختند همگنان هوس ملک و عاقبتروزی نبودشان که تو بودی سزای ملک
آیند خسروان همه در سایه همایاینک به سایه تو در آمد همای ملک
ای همچ جان خلاصه ارکان روزگارسر دفتر و سر آمد دوران روزگار
شاها چو عکس تیغ تو بر دشمن اوفتادمه را ز بیم صاعقه در خرمن اوفتاد
خصم تو ناگهان نفس سرد بر کشیدزان لرزه بر عظام دی و بهمن اوفتاد
چاکی که کرد صبح گریبان چرخ رادر کسوت جلال تو بر دامن اوفتاد
ای خسروی که از صفت خلق و خلق تواندیشه در میان گل و گلشن اوفتاد
من شکر نعمتت به کدامین زبان کنم؟کز شرح آن زبان خرد الکن اوفتاد
خورشید و مه ز سایه من نور می برندتا سایه مبارک تو بر من اوفتاد
بفراز سر به افسر شاهی که دشمنتدر زیر پای حادثه بر گردن اوفتاد