شمارهٔ ۴
ای گشته تیر عشق غمت را نشانه جانوی گشته از وصال لبت جاودانه جان
دارد سرای عشق تو جانا هزار درکو را بود به وصف نخست آستانه جان
زان جان یگانه ام که تو را بخشمی اگربودی مرین شکسته دلم را دوگانه جان
گویی بهای بوسه من هست جان و هستمقصودت آن که تا ببری بی بهانه جان
تا بر خورند از رخ و زلف تو چشم و دلبر باد می شود به فسوس از میانه جان
چون دل به دام حلقه زلفت در اوفتادبر بوی آن که دید ز خال تو دانه جان
زین پس مدار قصد به جانم بتا،از آنکدارم فدای حرمت صدر زمانه جان
عادل قوام ملک مبارک شهاب دینصدری که هست طلعت او آفتاب دین
ای حلقه های سنبل زلف تو دام دلوی مهر زر مهر تو دایم به نام دل
در تنگنای سینه که لشکر گه غم استشد دل غلام روی تو و جان غلام دل
در دل مقام داری و این طرفه ترکه هستپیوسته در کمند دو زلفت مقام دل
دیدار من به وصل لبت بیش ازین که هستشیرین شده ز یاد دهان تو کام دل
جانا صبوح عشق به آخر کجا رسدتا هست پر شراب هوای تو جام دل
اسباب عیش و خرمن صبرم بسوخت پاکبر آتش غمت ز تمنای خام دل
آزار جان من مطلب زانک داده امدر دست میر صدر خراسان زمام دل
مقبل محمدبن ابی القاسم آنک هستپیش علو همت او اوج چرخ پست
بر سر بسی زدم ز غم عشق یار دستهم کار شد ز دست مرا هم ز کار دست
از پای از آن درآمده ام کز سر فسوسگویی که با تو عهد ببندم به یار دست
عهد تو چون شکسته تر از بند زلف توستای من غلام روی تو رنجه مدار دست
دارم پر از فراق تو چون کوکنار دلهستم تهی ز وصل تو همچون چنار دست
نه از خیال تو ببریده یمین دلنه از وصال تو بگزیده یسار دست
در پای هجر توست به بوی دو زلف توستدل چون چنار بازگشاده هزار دست
از من بدار دست که دارد به بندگیدل در رکاب صدر سپهر اقتدار دست
صدری که روز ملک به رویش مبارکستدم در گلوی دشمن ذاتش بلارکست
صدری که بر سپهر نهاد از جلال پاینارد برو سپهر به گاه کمال پای
گر خدمت درش متقاضی نیامدیبر تن نیافریدی خود ذوالجلال پای
تا پایمال او شود از روی احترامدستش به جودبست جهان را به مال پای
در پیش دست حمله بخت جوان اونارد به گاه کینه کشی پور زال پای
از چرخ سیر مرکب او را شناس و بسکو را بود نهاده به تک بر هلال پای
سر در میان نهاد که از خط بندگیشبیرون نهاده خصم بد بدفِعال پای
صدری که بی نظیر جهان است گاه لطفشخص بزرگوارش جان است گاه لطف
ای ملک را ز روی تو بر آفتاب چشمگوهر فشان ز چشم تو دارد سحاب چشم
در عهد عدل توست که بر پاسبان و دزدیک چشم زخم یاد نکرده ست خواب چشم
همواره حاسدان تو را پر ز نار دلپیوسته دشمنان تو را پر ز آب چشم
در دست همچو بحر تو ماننده صدفکلک توراست مانده پر از در ناب چشم
از راه مهر جلوه گران سپهر رااز گرد سم اسب تو دیده نقاب چشم
در بوستان سرای حیا همچو لاله کردروی عدوی جاه تورا چون خضاب چشم
هم وافر از ثنای تو دارد نصیب گوشهم کامل لز لقای تو دارد نصاب چشم
ای خاک پایت افسر گردنکشان دهرتریاق دوستی تو و دشمنیت زهر
ای کرده از مدایح تو اهتزاز گوشوی داشته به در ثنایت نیاز گوش
در سر شده ز طلعت تو چشم مه نمایبر جان شده ز مدحت تو دلنواز گوش
گشت از حواس سمع ضروری و روز و شبکرد از شنید نام عدوت احتراز گوش
تا در کند ز قطره نیسان نطق تواز دل دهان بسان صدف کرد باز گوش
ای صاحب کبیر وزیران روزگاردارند جانب شعرا را به ناز گوش
من بنده دیرمند شدم وقت فرقت استیک نکته دارد از کرمت دلنواز گوش
صدرا،زیان ندارد اگر چون منی رسداز چون تویی به قیمت یک سر دراز گوش
تاذکر همتت به جهان در سمر کنمگوش فلک ز مدحت تو پر گهر کنم
صدرا،همیشه دست چوکانت گشاده بادپایت به قهر بر سر گردون نهاده باد
فرزین ملک شاهی و رخ برده پیش پیلخصمت ز پشت اسب تحمل پیاده باد
هر روز صد هزار زبان در به مدح تودر بندگی چون سوسن آزاد زاده باد
خون عدوی ذات تو مانند باده گشتعقل حسود جاه تو مانند باده باد
هرکس که نیست جان و دلش در هوای تودر دست و پای فتنه گردون فتاده باد
چون فتنه در جهان ز نهایت فرو نشستمانند بخت چرخ به پیشت ستاده باد