شمارهٔ ۹۵
خدایگانا صدور زمانه شمس الدینایا چو نور خرد رای تو جهان آرای
به هیچ دور فلک قفل های حادثه رابه از ضمیر تو نادیده هیچ قفل گشای
چو طبع منطقیان لطف تو سخن پرورچو وهم هندسیان صیت تو جهان آرای
فراز هر سر شاخی گل وجود تو راز یادت است چو بلبل هزار مدح سرای
زمانه زیر و زبر شد هزار باره چو چرخکه همچو قطب نجنبید دولت تو ز جای
اگر به مدح تو تقصیر می کنم زان ستکه در صفات تو مانده ست عقل ناپروای
جلال قدر تو را غایتی معین نیستکه بر ثنای تو کس را قرار گیرد رای
به پایه که رسی تا اساس مدح نهمفراز پایه دیگر نهاده باشی پای
از آن زمان که جدا مانده ام ز درگه توکه خاک اوست چو باد بهشت،روح افزای
دویدم از سر حیرت بسی نشیب و فرازمرا نه دیده ره بین نه عقل راه نمای
گهی چو گل شده رسوای طبع رنگ آمیزگهی چو بلبل اسیر زبان هرزه درای
چو دف طپانچه غم را نشسته حلقه به گوشپس از برای دمی ده دهان گشاده چو نای
کنون به صبر و قناعت فشرده ام دندانمگر فرو برد این غصه های جان فرسای
در آفتاب حوادث بسوزم اولیترکه بهر سایه بود بر سرم سپاس همای
بس است اینک لگد کوب حادثات شدمز ننگ مدحت مشتی خسیس طبع گدای
گذشت سی [سفر] از کاروان عمرم و منزبان به گرد دهن درفکنده همچو درای
ازین سپس من و کنجی و کلبه تاریککه سرد شد به دلم در هوای باغ و سرای
تو کامران و مکرم بمان در عالمکرامت ست وجود تو خلق را ز خدای