گنج

شمارهٔ ۳۲

جمال دین سر احرار روزگار حسنایا به جنب بزرگیت صحن عالم خرد
تویی که منشی فرمان تو به دست نفاذحروف حادثه از روی آسمان بسترد
هر آن شمار که خصم تو از جهان برداشتفذلکش نفس چند بود هم بشمرد
اگر چه پشت مرا از قبول تو گرم استدلم ز سردی دوران آسمان بفسرد
یکی غم از دل من پای باز پس نکشیدمگر دست به دستش به دیگری بسپرد
اگر چه عاشق بزم توام گرانی خویشسبک سبک به کریمان نمی توانم برد
مرا دلیست ز صد گونه درد مالامالز لطف تو سر آن درد ریز جامی درد
تو سایه افکن و انگار کافتاب نماندتو شاد زی و چنان دان که روزگار بمرد