گنج

شمارهٔ ۱۰۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ازی۱۶ بیت
ز لفظ من که رساند به سمع خسرو شرقکه ای کمینه خطابت شهنشه غازی
تویی که پای تو چون در رکاب عزم آیدچو آفتاب ز قدرت بر آسمان تازی
نهان چرخ ببینی چو نیک درنگریعنان وهم بگیری چو نیک در یازی
چو زیر بار غم آورد اهل دانش رازمانه از سر بی رحمتی و ناسازی
مثال شاه جهان خواست بنده تا پس از آنکند به قوت آن بر جهان سر افرازی
از آن سعادت محروم شد هم آخر کارزهی زمانه که می نگذرد ز یک بازی
مگر به مجلس اعلی نموده اند که منچو دیگرانم ازین شاعری یک اندازی
چو شعر من به زبان فصیح می گویدکه تو به فضل ز ابنای دهر ممتازی
کمال دانش من کور دید و کر بشنیدبه نظم و نثر چه در پارسی چه در تازی
برون ز حکمت و انواع آن در هر بابمرا رسد که کنم با فلک هم آوازی
مرا چه نسبت با دیگران و این مثل استکه مرغزی را هرگز چه کار با رازی؟
دراز می کشم این قصه را و معذورمسخن چو گفته شد آن به که دل بپردازی
مرا به گفتن بسیار عیب نتوان کردکسی چه عیب کند مشک را به غمازی؟
تو پادشاه جهانی گراین نباشد نیزروا بود که مرا برکشی و بنوازی
زمانه سر به لئیمی برهنه کرده و توز دهر جز به ردای کرم نمی نازی
چنانک اوست اگر برنگیردم چه عجبز چون تویی عجب آید گرم بیندازی