گنج

شمارهٔ ۵

گر گل رخسار تو عزم گلستان کندگل به تماشای او روی به بستان کند
ور مه روی تو را ماه ببیند برشتحفه ز دل آورد پیشکش از جان کند
نیست چو روی تو مه ورنه ز هر مه دو روزسر زچه رو در کشد رو ز چه پنهان کند؟
سلسله زلف تو با دل دیوانگانآنچ کند ماه نو او همه روز آن کند
درد تو در جان من خیمه زد از بهر آنکوصل تو تا یک شبی همت درمان کند
ورنه ز عشقت ظهیر دیده برآنجا نهادکز تو بر شهریار قصه و افغان کند
خسرو گردون پناه نصرت دین بیشکینآنک فلک بر درش خدمت در بان کند