گنج

شمارهٔ ۶۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ون۴۲ بیت
شبی به خیمه ابداعیان کن فیکونحدیث حسن تو می رفت و الحدیث شجون
نشان زلف و رخت یک به یک همی دادندکه بند و حلقه آن چند و حیله این،چون
چنان نمود که گفتی به عکس می بینندمثال طلعت تو در سپهر آینه گون
از آن دو عارض دلجوی تو دوصد بی دلبر آن دو گیسوی مفتول تو دوصد مفتون
خرد چو رونق دیوانگان عشق تو دیدبه صد بهانه برآورد خویشتن به جنون
دلم حکایت زنجیر زلف تو بشیندعقال عقل بیفکند والجنون فنون
مرا ز ضعف تن و سوز دل از آن شب بازنه طاقت حرکت ماند و نه مجال سکون
ز عشق چشمه نوش تو اندرین مدتبرفت بر رخم از آب دیدگان جیحون
هنوز آتش سودا همی زنم در دلهنوز دامن مژگان همی کشم در خون
ز سوز سینه من شعله ای و صد وامقز جام محنت من جرعه ای و صد مجنون
کنون ز مستی من بیش ازین دو حرف نمانددلی چو چشمه میم و قدی چو حلقه نون
رخ تو می نهد این نوع زخم را مرهملب تو می دهد این جنس درد را معجون
اگر به مرهم و معجون علاج نپذیردمن و مدایح صاحب قران شرع کنون
خدایگان صدور زمانه صدرالدینکه قامت فلک از بار شکر اوست نگون
بسی نماند که گردد ز بس عمارت عدلچهار ربع زمین در پناه او مسکون
ز حفظ اوست که اجرام عالم علویز استحالت جوهر مسلمند و مصون
ز شوق اوست که دوشیزگان قصر عدمسر از دریچه امکان همی کنند برون
زهی ضمیر تو هر شب به یک اشارت رایگشاده در تتق غیب روی صد خاتون
به رسم خدمتی اندر پی جنیبت توفکنده دهر ز روز اطلس و ز شب اکسون
به دست حکم تو اجرام آسمان عاجزبه چنگ قهر تو احداث روزگار زبون
هوای طاعت توست آن نسیم جان پرورکه از میانه آذر بروید آذریون
زمین بغض تو آن تربت وبِّی وعَفِنکه آورد طمع اندر هوای او طاعون
به جنب گوشه دستار و رکن مسند توچه جای افسر دارا و تخت افریدون؟
به علم اگرچه قیاست ز انبیا گیرندبه عقل نیز بهی از هزار افلاطون
توراست معجزه سروری به استقلالنه چون نبوت موسی به شرکت هرون
هر آن سخن که تو گویی برای ضبط جهانهزار لشکر جرار باشدش مضمون
اگر چه حادثه یک شب به خواب امن و قرارنمی نهد مژه بر هم ز بس فتور و فتون
زمان زمان قلمت شربتیش آمیزدکه در مجاری مغزش پراکند افیون
فلک ز عقد عمامه ات حسابها برداشتکه حشو و بارز آفاق را تویی قانون
به مهر توست اگر قطره ای ست در دریابه داغ توست اگر ذره ای ست بر هامون
بزرگوارا بعد از هزار قرعه فالمرا زمانه به صدر تو بود راهنمون
دوسال شد که برین فرخ آستانه مراشده ست دست تفکر به زیر روی ستون
چنان مکن که مرا با هزار گنج هنربه روزگار تو حاجت بود به مشتی دون
همه به دعوی عصمت برآمده چو ملکولیک بوده چو ابلیس در ازل ملعون
به فعل چون عثرات زمانه نامضبوطبه طبع چون حرکات سپهر ناموزون
کشیده سر سوی گردون ز کبر چون نمرودفرو شده به زمین در ز بخل چون قارون
اگر متابع ایشان بود فلک چه عجب؟بجز متابعت گاو کی کند گردون؟
منم که پار درین روز،هم درین مجلسهمین تظلم و فریاد کرده ام کاکنون
ولیک زین همه فریاد هیچ فایده نیستچو پیش می ننهد گام روزگار حرون
جهان به کام تو بادا که جز درین معنیدعای من به اجابت نمی شود مقرون
طلوع کوکبه عید بر تو میمون بادوهست طلعت تو بر جهانیان میمیون
مخالف تو چو بدر از خسوف در کم و کاستولیک دولت تو چون هلال روزافزون