گنج

شمارهٔ ۴۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انگوهر۲۵ بیت
تو راست لعل شکر بار و در میان گوهرمیان لعل چرا کرده ای نهان گوهر
به خنده چون لب یاقوت رنگ بگشائیز شرم زرد شود همچو زعفران گوهر
رخم چو زرد شد و از جزع دیده هر ساعتفشانم از غم آن لعل درفشان گوهر
چنان به چشم تو بی قیمتم ز بی درمیکه روز بزم به چشم خدایگان گوهر
مرا به باد مده گرچه خاکسارم از آنکبه خاک تیره کند بیشتر مکان گوهر
اگرچه سیم و زرم نیست هست گوهر نفسکه نزد عقل به از صد هزارگان گوهر
سزد که ننگ نیاید تورا ز صحبت مناز آنک ننگ ندارد ز ریسمان گوهر
همین بس است که الماس طبع من داردچو خنجر ملک شرق در میان گوهر
خدایگان ملوک جهان طغانشه آنکنثار می کند از جود بر جهان گوهر
ز بس که خون معاند بریخت روز مصافگرفت در دل کان رنگ ارغوان گوهر
به حرب دشمن بد فعل او عجبتر آنکه همچو تیغ برآورد استخوان گوهر
به یمن بخت چو گیرد قلم به دست کندبه صورت شبه از نوک او روان گوهر
سپهر قدرا دست خرد نمی یابدبه قدر جود تو در گنج شایگان گوهر
اگر تو دست سخاوت کشیده تر نکنیبه هیچ کان ندهد نیز کس نشان گوهر
خروه عدل تو تا پر زدست در عالمبه جای بیضه نهاده ست ماکیان گوهر
تویی که هرگز پیرایه دار غیب نداشتبه از وجود تو در حقۀ زمان گوهر
زمین ملک تو پر گوهر است و نیست عجبکه عقد جاه تو را هست آسمان گوهر
زهی زمانه که بعد از هزار محنت و رنجمرا نهاده ز مدح تو در دهان گوهر
زمانه گرچه بیازاردم نیندازدکسی نیفکند از دست رایگان گوهر
اگر چه موج برآورد سالها دریابه هیچ وقت نیفکند بر کران گوهر
قصیده ای که به مدح تو گفت بنده چو دُرردیف ساختش از بهر امتحان گوهر
درین دیار بسی شاعران باهنرندکه نور فکرت ایشان دهد به کان گوهر
سزد به نظم چنین گوهر ار کنند قیاماز آنک خوب نماید به توأمان گوهر
همیشه تا که به هنگام نو بهار سحابکند نثار بر اطراف بوستان گوهر
نثار مجلست از چرخ گوهری باداکه در حساب نیاید بهای آن گوهر