شمارهٔ ۴۱
گهی که بار دهد شاه بر سریر سرورکه باد تا به قیامت به عهد او معمور
سپهر مجمره گردان بود به پایه تختشمال مروحه بر دارد از برای بخور
مشام چرخ معطر شود ز نکهت عودبخور عطر معطر کند دماغ طیور
ز فیض پرتو تاج مرصع خسروبر آسمان چهارم رسد ز شعشعه نور
ستاره بر سر مجمر فتد به جای سپندبه دفع دیده خورشید هرزه گرد و غیور
برون کنند در آن بزم حوریان بهشتسر از برای دعا از دریچه های قصور
به پیش بارگه کبریا ی شاه جهانچو صف کشند به خدمت عساکر منصور
بلرزد از نفس چاوشان در گاه بادچهار حد وجود از صدای نفخه صور
چنانک دور نباشد که او صوامع خاکمجاوران عدم سر نهند سوی نشور
در آن زمانه بقا سر در آورد به فنادر آن میانه فلک معترف شود به قصور
بود به روم ز غم رعشه بر دل قیصرفتد زخوف به چین لرزه بر تن فغفور
ز ترس بفسرد اندر عروق حادثه خونز غم بپژمرد اندر دماغ فتنه غرور
خدایگانا گر ز انک پیش از ین یک چندقضا به قدرت کردار خویش شد مغرور
فتور و فتنه و تشویش متفق بودندکنون به عهد تو از یکدگر شدند نفور
به دام زلف بتان پای بسته شد تشویشبه سوی چشم خوش دلبران گریخت فتور
کنون که کار خراب زمانه گشت آبادکنون که روی زمین شد به عدل تو معمور
بقای تخت تو بادا که بخت اهل هنربه سعی تربیت توست در جهان مشهور