شمارهٔ ۲۶
هرگز صبا ز زلف تو یک تار نشکندتا قدر چین و قیمت تاتار نشکند
جز در مثال بردن خطی ز عارضتنقاش عشق را سر پرگار نشکند
دعوی خوبی تو چو باطل نشد به خطمعلوم شد که رونق گل خار نشکند
در کیش غمزه تو شد انداختن حرامهر ناوکی که در دل افکار نشکند
بیمار نرگس تو چو مایل به خون ماستتن در دهیم تا دل بیمار نشکند
نبود دمی که در قدمت از پی نثارچشم هزار لؤلؤ شهوار نشکند
تو با دل چو سنگ و مرا راه صبر پیشآنجا چه آبگینه که در بار نشکند
یک بوسه از لب تو به یک جان توان خریدگر عشق را ز حسن تو بازار نشکند
روزی به لطف در رخم آخر نظر کنیگر قدر زر از آن کف دربار نشکند
اعنی کف جواد شهنشه که جاه اواز مهر و مه به پایه و مقدار نشکند
ای خسروی که تا ز نهم چرخ نگذردکس پیش حضرت تو صف بار نشکند
بی مایه مجاهز خلق تو باد صبحنرخ عبیر و رونق عطار نشکند
الاّ به بوی لطف تو مشاطه چمنزلف بنفشه بر رخ گلزار نشکند
بر نردبان رفعت تو وهم کی شود؟تا صد هزار پایه پندار نشکند؟!
با جود بی دریغ تو نسبت درست کردنقدی که در ترازوی معیار نشکند
عهدی که با تو بست سعادت به هیچ دورتا روز حشر گنبد دوار نشکند
شاخی که سایه داری خلقش دهد خدااز تند باد حادثه ها خار نشکند
در خانه ای که گرز تو کوبد در اجلالا سر عدوی تو دیوار نشکند
با تو کدام خصم نهد رو به کارزار؟کز کار کرد حمله تو زار نشکند ؟!
کوس تو زخمه نکند تا صدای کوهاز هیبت تو در دم کهسار نشکند
زنهار!نیزه تو چه ماری است کز زبانشجز در دهان خصم تو زنهار نشکند
تیغ تو صف دشمن و حکم تو دست چرخآسان اگر ببندد دشوار نشکند
شب نگذرد که صورت قهرت خیال خواباندر دماغ فتنه بیدار نشکند
حاضر به خوان مکرُمتت کی شود طمع؟کانجاش آز،معده ناهار نشکند
پشت فلک ز بهر ربودن کجا خمدتا نعل نقره،خنگ تو مسمار نشکند؟
هرصبح جز برای سر افسار ابلقتگردون درم نریزد و دینار نشکند
شاها اگر چه پایه فضل مرا رواجسرمایه بضاعت اشعار نشکند
جز بهر نظم زیور مدح تو هر نفسنطقم در خزانه اسرار نشکند
تا نقش بند کسوت این چار کارگاهاین هفت آلت است که در کار نشکند
دایم اساس عمر چنان بادت استوارکز هفت در نگردد و از چار نشکند