گنج

شمارهٔ ۲۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: یرد۳۲ بیت
دل همی خواهد از آن پسته که شکّر گیردجان طمع دارد از آن لعل که گوهر گیرد
پسته تنگ تو از بهر علاج دل منای بسا ورد شکفته که به شکّر گیرد
روی من از پی طرف کمرت هر لحظهای بسا گوهر ناسفته که در زر گیرد
جان من وقت بخور سر مشکین زلفتاز دل و سینه من مجمر و آذر گیرد
سرو تو بر ز سمن دارد و دل می خواهدکه از آن سرو قدت برگ سمن بر گیرد
تن من شد چو رسن زلف تو چنبر،چه شودکه رسن باز دلم گوشه چنبر گیرد؟
دم هر روزه گرمم چو به تو در نگرفتآه هر صبحی سر دم به تو کی در گیرد ؟
هرکه خواهد که سمن باردهد سرو او راپای یار چو تو سرو سمنی بر گیرد
در رکاب غم تو دل به مرادی نرسدگر نه فتراک شهنشاه مظفر گیرد
شیر سرخ آنک اگر دست دهد آهو رااز سر قوت دل پای غضنفر گیرد
چون سکندر شود آن روز که بر تخت شودآب حیوان کشد آنگاه که ساغر گیرد
ای فلک قدر که گر از تو اجازت یابدنسر طائر سر تیر تو به شهپر گیرد
بخت از ین خیمه سر بافته سیم طناببر سر فرق فلک سای تو افسر گیرد
ماه از این بحر گرانمایه ناسفته دُرَرگردن ملک تو را حجله به زیور گیرد
تویی آن شاه هنرمند که تیغ تو چو صبحملک عالم به یکی ضربت خنجر گیرد
یک شَرر ز آتش خشم تو اگر چرخ اثیرپیش این گنبد گردنده اخضر گیرد
فلک از هیبت آن جنبش زیبق یابداختر از شعله آن سوزش اخگر گیرد
عنفت ار پای نهد دود ز دریا خیزدلطفت از دست کشد در ز سمندر گیرد
گرچه بیگانه بود مهر چو روی تو بدیدنکند هیچ تکلف در خاور گیرد
ورچه گمراه بود خصم که زخمت بخوردنکند هیچ توقف ره محشر گیرد
لشکرت -حاطهم الله - چو پی خصم روندبخدا گر رهشان سدّ سکندر گیرد
این شود رعد گه مشعله چون نعره زندوان شود برق گه حمله چو خنجر گیرد
وز نشان و اثر میخ سم مرکبشانچون فلک روی زمین صورت اختر گیرد
شهریارا خبر باد قران می دادندکه همه روی زمین زعزع و صر صر گیرد
باد در عهد تو کی زهره آن داشت که اوخاک پای تو نه چون تاج بسر بر گیرد ؟!
گرد از باد برانگیزی اگر فرمانتنه چو فرمان سلیمان پیمبر گیرد
کامکارا چو ظهیر از شرف نظم لطیفبه گه مدحت تو خامه و دفتر گیرد
بهر او دست زمان دفتر افلاک آردپیش او تیر فلک خامه و محور گیرد
لیکن این هر دو مُسخّر شده فرمانتخوش نباشد که چو من ذره مسخر گیرد
هرکجا دور فلک تیر جفا اندازدسپر سینه او دهر برابر دارد
تا یقین باشد بر خلق که شیر و شمشیرخصم بی مر شکند آهوی بی مر گیرد
تیغ قهر تو چنان باد که خاقان شکندشیر نام تو چنان باد که قیصر گیرد