گنج

شمارهٔ ۱۵

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اد۲۳ بیت
نوروز فرخ آمد و بوی بهار دادبوی بهار و مژده زلفین یار داد
یاری کزو وظیفه نوروز خواستمگفت از لبم رطب دهم از غمزه خار داد
ترکی چه ترک سنگ دلی وچه سنگ دلکز بهر بوسه ایم هزار انتظار داد
با من نمی نشست به جام ترنج شکلاو آب نار خورد و مرا تاب نار داد
چون مار مهره خواستم از حلقه لبشدر پیچ رفت زلفش واز مهره مار داد
آمد غمش ولایت جانرا ستد به زوردر دل نشست و قلعه جان را حصار داد
گفتم به جان شه که زجانم بدار دستچون نام شه شنید به جان زینهار داد
شاه جهان اتابک اعظم که دولتشبا روی ملک را به بنای استوار داد
دارای عصر نصرت دین اختیار ملککایزد بر اختیار خودش اختیار داد
سر دفتر خلافت ابوبکر کاسماناز دیده نزل برد و زجانش نثار داد
شاهنشهی که در عظمت بارگاه اوبر آسمان رساند کسی را که بار داد
حیدر صلابتی که به سرهای دشمنانشمشیر او نشان سر ذوالفقار داد
کیخسرو زمانه که جام جهان نمایاو را می و مخالف او را خمار داد
کشورستان سکندرِ ثانی که خضر فیضآب حیات او ز می خوشگوار باد
می خوردنش مبین که زبهر صلاح ملکمشغولیی به چشم بد روزگار داد
چون وقت طاعت آمد و هنگام داد بودپوشیده کرد طاعت وداد آشکار داد
از غیرت جهان به سر تیغ و مقرعهیک یک ستد ولی به یکی صد هزار داد
چون ابر کاب را به شمار و عدد کشیدوانگه که داد بی عدد و بی شمار داد
میراث خوار ملک فریدون به عالم اوستمیراث را زمانه به میراث خوار داد
دولت چودید کوست قرار همه وجودملک وجود را همه بر وی قرار داد
هر چند من به گنج قناعت توانگرمبی برگی تمام گلم را غبار داد
زان پیشتر که خاک زمین را بود قرارو افزون از آنک دور فلک را مداد داد
سرسبزی فلک به زمین بوس شاه بادختم سخن نگر چو نکو یادگار داد