گنج

شمارهٔ ۴۱

۱۱ بیت
آن دم سرد از نهاد ناصح نیران ضمیرآن چنانستی که در دوزخ هوای ز مهر یر
شیخ و صوفی راست در...بگی فرقی فراخآن خر این سگ این مور سوز آن ماگیر
تا نشان از چشم و سر در شنعت از پیرو جوانبر نگیرم از چه از روی جوان وز رای پیر
بر گریبان آستین انداز چشمه چشم خلقچندو تا کی بردمد دریای خون زان جوی شیر
نی فزایش ز آسمان خواهد نه فیض از آفتابهر کرا خم پای مرد افتاد و مینا دستگیر
گر توبت فاش آری آن دبیا چه زآن گلگون پرندباز پیچد پاک یزدان کعبه در مشکین حریر
تا ز نوشین تنگ شکر رستش آن رنگین نباتشهر را شیرین و تلخ آمیخت با لوزینه سیر
بر کشد بندم اگر بر خاره دل با صد طنابتاب آن پیچان رسن چونانکه موئی از خمیر
کس ندیدم غیر آن ... خط ز اصناف شهربر ستبرق بوریا بر پرنیان بافد حصیر
جز محیط چشم من کشنید و آن ناف آن ذقندجله درماند به چه جیحون نتابد با غدیر
دایره ارواح بی سردار و سرداری مبادفتنه باشد ملک بی سلطان و لشکر بی امیر