شمارهٔ ۴۰
... ون خرم از ریش بلندی که تو داریگر گوش کنم پهن به پندی که تو داری
با طره وخالت که زند پنجه که سرهاستدر گردن از این گرز و کمندی که تو داری
از بند مسلم برهائی همه آزادآزادی ما بسته به بندی که تو داری
بارند هری تا مصر عناب ز باداماز حسرت آن پسته و قندی که تو داری
پس پس خزر از سردی خالت دل گرممآتش بگریزد ز سپندی که تو داری
ما را نپسندی و پسندی همه آفاقآه از دل ... پسندی که تو داری
تا بنده ... خودی ترک خدا گویخود نشنوی این بوی به گندی که تو داری
شیرین عجم ار تاخت به گلگون عرب اندازآفاق بتازی به سمندی که تو داری
سردار چه دیبا و چه سندان گه پیکاربا آتش سوزنده پرندی که تو داری