گنج

بخش ۸ - سبب نظم کتاب

۷۸ بیت
سه ده بر به سال هزار و دویستکه بر خاکیان آسمان می‌گریست
پدر غافل از درد فرزند خویشدل مام فارغ ز دلبند خویش
مدار مهمات بر زرق و شیدفسون و دغل شیوه عمرو و زید
مرا اتفاقا در این کژ زمانکه از راستی کس ندادی نشان
صدیقی نکو بود و فرخ‌نهادخداوند خلق خوش و طبع راد
چو اندیشه مقبلان مستقیمسرشتی مطهر‌، مزاجی سلیم
جز از راستی بر نیاورده دمچو خود در ره صدق ثابت قدم
نکو روی از دودمان بزرگبه هیکل ضعیف و به دانش سترگ
نوازنده هر کجا زیردستپرستنده هر کجا حق‌پرست
همایون کریمی که از جود ویز من بنده گمنام‌تر جود طی
فلک دودی از مطبخ خوان اوجهان‌تاب خورشید احسان او
به هر حلقه از نعت او ذکر خیرز مسجد قدم در قدم تا به دیر
نه در سکه نقد عهدش دغلنه در رکن پیمان و مهرش خلل
سرا پا همه مردی و مردمیملَک رفته در کسوت آدمی
به صورت خداوند جاه و جلالبه معنی پریشان و درویش حال
یکه‌ش ناز پرورده فرزند بودورا بنده ما را خداوند بود
پس از سال پنجش به مکتب سپردبه تعلیمش از هر جهت رنج برد
چو دوران عمرش بر آمد به هشتبه دانش ز هشتاد سالان گذشت
زید تا ز چشم بد‌اندیش دورز مرز عراقش به ظلمات نور
فرستاد و بر وی ادیبی گماشتکه فارغ نخسبد از او شام و چاشت
به پاداش این خدمتش زر فشاندهمه خاک آن خطه در زر نشاند
ادیب از در زرق و ناراستیز خدمت بیفزود بر کاستی
رها کرد لوح دیانت ز دستستد سیم وزان طفل فارغ نشست
پسر فارغ از رنج تحصیل زیستمه و سال و هفته به تعطیل زیست
خلل یافت ارکان ادراک اوپر از گرد شد مشرب پاک او
خطا شد خطا آن همه سعی و رنجچنان شد که در عهد تحویل پنج
پدر یافت زین ماجرا آگهییکی نامه بنگاشت نزد رهی
که آرم به ملک عراقش ز نوربه وفق رضا گر نباشد به زور
به ایمای آن یار فرخنده کیشکشیدم بدان بوم و بر رخت خویش
چهل روز نرد سکون باختمبه هر سوقی افسانه‌ها ساختم
چو نگشود کاری ز تدبیرهازدم زخمه بر ساز تزویرها
به تدبیر و تزویر کاری نرفتبجز لانسلم شماری نرفت
سپردم جمال صفا را به زنگکمر چست کردم به آهنگ جنگ
مرادی از آن نیز حاصل نشدکسی را چنین کار مشکل نشد
پراکنده سکان آن سرزمینپراکنده گو از یسار و یمین
پری‌وار خود را بر آراستهولی دیو از ایشان امان خواسته
همه غول هیات همه سک زنانهمه زشت طینت همه کژ زبان
همه از نصیحت برآکنده گوشبه پیکار یغما تبرها به دوش
گهی بانگ خیزد که بیمار شدپی کار خود رو که از کار شد
شبی همچو عمر بخیلان درازجهان تیره ابر سیه رشحه ساز
ز هر گوشه‌ای ابر دریافشانچو صیت کف دست دامن کشان
ولی این دهد قطره آن کیل کیلولی این چکد رشحه آن سیل سیل
ز رفتار آن قوم نسناس‌خوبه دیوار کردم ز وسواس رو
سراپا به دریای اندیشه غرقسرشکم چو باران و آهم چو برق
که یارب چو من خوار و بد روز کیستشب قبر کس را چنین روز نیست
بسی رفت تا من بدین بوم و بربه امر خداوند احسان سیر
به انجام شغلی کمر بسته‌امپی نظم کاری نظر بسته‌ام
بشر صورتان شیاطین سرشتکه در جلوه نیکند و در پرده زشت
به هر لحظه بازیچه‌ای سر کنندچو ابلیس تلبیس دیگر کنند
به امید اخذ دو دینار سیمفراموششان گشته عهد قدیم
چنین قوم پر فتنه را نوم بهسگ کوی گبران از این قوم به
خلوصم پذیرفت از اینان خللفرو مانده‌ام همچو خر در وحَل
بدانجا کز این ماجرا گفتگوستندانم چه عذر آورم نزد دوست
نگویم ز دونان غلط ناسزا‌ستز من غیر تسلیم فرمان خطا‌ست
در این غصه بودم که وحی ضمیربه گوش دل آهسته گفت ای فقیر
ترا تکیه بر حکم داور نکوستچه خیزد ز حکم تو و حکم دوست
ز وسواس بیهوده دوری گزینچو نفس آزمایان صبوری گزین
ببین تا نگارنده خوب و زشتز انشای قدرت چه بر سر نوشت
که پروانه امر او دیر و زودز سرّ کمون یافت خواهد شهود
چو از غیب فرخ سروش آمدمز مستی غفلت به هوش آمدم
بدین مژده‌ام خاطر آرام یافتهوس‌های بیهوده انجام یافت
فراموش کردم زمان ملالبه یاد آمدم داستان وصال
از آن خلوت از غیر پرداختنوز آن قصه از هر دری ساختن
از آن شمع تحقیق افروختناز آن روغن معرفت سوختن
از آن قصه لاله و باغ و راغاز آن هزل و شوخی و بازی و لاغ
از آن من سخن گفتن از انبساطتو بی خویش غلطیدن اندر بساط
چو شمعم به جان آتش اندر گرفتنه جان بلکه از پای تا سر گرفت
ز مژگان فرو ریختم اشک دردز خون ساختم لاله گون رنگ زرد
به خود گفتم ای مرد ناهوشمندگذاری غمین خاطر دوست چند‌؟
سبک باش و افسانه‌ای ساز کندری از طرب بر رخش باز کن
زمانه گذشت از مه هفت و هشتکه نشنید ازین پرده یک سر‌گذشت
در اثبات مردی آن زورمندیل سید آن رستم دیو‌بند
ز روح بزرگان مدد خواستمبه شش روز این دفتر آراستم
نه دفتر پری پیکری دل فریبفرو هشته از خط به عارض حجیب
به زیباترین وجهی انجام یافتصکوک الدلیل از خرد نام یافت
نه یک حرف از او جرح و تعدیل شدنه یک نکته خام تبدیل شد
زبان بد اندیش اگر پاک نیستتواش گر پسند آوری باک نیست
بخوان وز شکر خنده دل شاد کنز غم‌های چون زهر من یاد کن