بخش ۷ - بهشت احرار
در آن باغ کاین قوم را بار نیستدر او جز گل طلعت یار نیست
زمینش منزه ز لوث رقیبهوایش معطر ز خلق حبیب
نه جز شمع در محفلش سر زدهنه جز حلقه کس حلقه بر در زده
روی گر همه عمر دامن کشاننبینی ز بیگانه در وی نشان
ادب بر درش کمترین پردهدارخرد در وثاقش کمین پیشکار
همه صف نشینان با هوش و رایچو سلطان دل کرده در صدر جای
می صافی از صرف وحدت به جامگمارندگان مست وحدت مدام
همه از می لعل دلدار مستهمه فانی از خویش و با دوست هست
نه کس غیر دل واقف از رازشانیکی گشته انجام و آغازشان
الهی در آن محفلم بار دهرهم در سراپرده یار ده
ز پیمانه وحدتم مست کنز خود نیست گردان به خود هست کن