بخش ۱۷ - برهان هفتم
شبی یاد دارم که در بزم دوستکه خورشید پروانه شمع اوست
چه شب آنکه از حسرت آن شبمبه گردون رسد هر شبی یا ربم
چه شب غیرت حلقه زلف حورچه شب شمع خلوتگه بزم طور
چه شب رشک افزای صبح قدمچه شب کحل چشم غزال حرم
چه شب خوشتر از بامداد وصالچه شب عطر بخشای ناف غزال
چه شب همچو صبح ازل دل فروزچه شب نقطه خال رخسار روز
چه شب عطر سای دماغ نشاطچه شب عنبرین پوش و مشکین بساط
چه شب همچو خاک ختن مشک بیزچه شب همچو زلف بتان عطر ریز
چه شب تیره چون بخت سر گشته امچه شب تار چون روز برگشته ام
وثاق از پراکنده پرداختهبه نظم سخن مجمعی ساخته
با طیبت گهی قصه می ساختیمگهی نرد وحدت همی باختیم
حکایت گهی از خرابات بودشکایت دمی از مناجات بود
گهی نکته از رند رفتی و جامگه از زهد و سالوسی شیخ جام
گه از کعبه رفتی سخن گه ز دیرگهی از سکون داستان گه ز سیر
گهی قصه طره گشتی درازگهی محفل ازخال و خط عطرساز
گهی داشت مجلس زطلعت طرازگهی قصه از ناز و گاهی نیاز
در فتنه از چشم گه باز بودگهی ذکر مژگان غماز بود
گه از قصه تیرزن ابروانچو تیر مژه تیز گشتی زبان
گهی وجد از نکته حال بودگهی صحبت از نقطه خال بود
گهی رمز لعل و دهان و سخنشکر ریختی بر سر انجمن
گهی گفتگوی ذقن می گذشتوز آن آب اندر دهن می گذشت
گهی از بیاض گریبان سخنهمی رفت و روشن شدی انجمن
گه از کاکل و طره افسانه هارها کرده زنجیر دیوانه ها
تو گه گاه بیدار و گاهی به خوابدلی پر ز آتش تنی در عذاب
از آن محفل نغز خوش گوشه جوچو پیر زنا کرده لاحول گو
چو سالوس کیشان پوشیده دلقبه کف سبحه ای از پی صید خلق
به تزویر آراسته سوق شیدکه تا بر کنی جامه عمرو و زید
سلام ودرودت به لب بود و دلازآن شطح و طامات ننگین خجل
به جیب اندرت گزلکی تند بودکه شمشیر جلاد از او کند بود
که چون صیدسازی به تسبیح شیدبیالائی انگشت از خون صید
پی رستگاری خلق خداکه خونریزشان نیست ناحق روا
به عمدا زدیم آستین بر چراغنشستیم با هم به بازی ولاغ
منت سبحه و دوست چاقو گرفتز حسرت ترا درد پهلو گرفت
به شیرین بازنی و خوی درشتبه نیروی سرپنجه و زور مشت
نیارستی آن برده از ما گرفتسرت از جنون رنج سودا گرفت
چهل روز ماندی در آنجا مقیمزدی طبل طامات زیر گلیم
به آخر ربودی به تلبیس و زرقبه وجهی که تازد سوی کشته برق
کتابی از آن لعبت دل فریبقلمدانی از این پریشان غریب
پس آنگاه پنهان ز ما بی دلیلزدی جانب خوار طبل رحیل
چنان خوردی آنرا به افسون و زورکه دردی کشان می زجام بلور
مرا مغز از باده مدهوش نیستاز آن داستان فراموش نیست
نکو دانم آئین و آداب توچمد چرخ از بیم دولاب تو
زند مشعله ماه پر کرده دوربه پیرامن مرتع جدی و ثور
به جائی که گردون برد از توبیماگر ما نترسیم خبطی عظیم
کتاب و قلمدانکی بی محلکز آن داده ای زیب جیب و بغل
سزد گر بگوئی چه مقدار داشتکه بی شرم بر لوح دفتر نگاشت
حق است این سخن ای به لب خرده گیرگرت بگذرد بر زبان یا ضمیر
کسی کز دماوند و فیروزکوهمتاع و غنیمت برد کوه کوه
بسی رخت و کالا زمستان و صیفبرد رزمه رزمه ز ایوان کیف
همه ساله محصول قشلاق خوارکند نقل انبار خود بار بار
ز صیفی و شتوی املاک وقفبرد خرمن غله بر سبز سقف
شگفت ار بزرگ آورد در حسابوجود قلمدان و جلدی کتاب
ولی این حدیث ای پسندیده هوشیقین کآمدستت ز جائی به گوش
که آب ارچه یک قطره باران بودبه غم خانه مور طوفان بود
مرا زشت و زیبا متاعی که بودز تو مردتر پهلوانی ربود
دگر دوست را از کثیر و قلیلمتاعی که بود از خفیف و ثقیل
ز بی مایگی ثلث آن هرج شدبه تدریج ثلث دگر خرج شد
قلیلی که ماند ایمن از دستبردیکایک به دفتر نگارم که خورد
یکی زن بمزدیست احمد بنامکه آسودگی باد بر وی حرام
به افسون بردسیم و زر سطل سطلشب و روز روغن کشد رطل رطل
از این ها چو این غرزن کنج کاودل آسوده گردد کند قصد گاو
فروشد به آن کش متاع وزراستاگر چه گران جان و ارزان خر است
اگر گوسفندی است حیدر بردنتاجش خرانبار دیگر برد
یکی کشک برد و یکی ماست بردزن قاسمک هر چه می خواست برد
فزون زآنچه احمد به سرقت گرفتحبیب منافق به رشوت گرفت
به دستش سرانجام چیزی نمانددرین سفره نقش پشیزی نماند
جوی خرج کز دخل افزون تر استنماند اگر گنج باد آور است
غرض کلبه ما و آن بی نظیربعینه بود مسجد بی حصیر
تو روز و شب افتاده دنبال اوکه بی شک منم وارث مال او
برو فکر دیگر کن ای معده تفتکه این خانه صد جا به تاراج رفت
نمودم به تو شطری از حال اواگر بسته ای دیده در مال او
برو خیمه زن بر قهستان نورمگر بازگیری به ناورد و زور
وگرنه خدنگ تو از شست رفتبه سر زن که کار تو از دست رفت
دریغا کز آن آب شیرین گوارلب تشنه و دیده اشکبار
نصیب تو آمد برو خون گریزرت رفته یاقوت مکنون گری