گنج

بخش ۱۶ - برهان ششم

۶۷ بیت
اگر خورد رستم قوی پنجه گرگبه یال یلی ملک ایران و ترک
تو با کاکلی چارتار و پریشز سنگ سیه رسته گوئی حشیش
خوری مال اوقاف بی ترس و بیمزهی مشرب صاف و طبع سلیم
تو کز ملک و مال خدا نگذریعجب گر به مخلوق رحم آوری
اگر خواهی اثبات این شید و زرقزمن بشنو ای شیخک ژنده دلق
همان قلعچک کت در او منزل استهمان صرح خوش کت نکو محفل است
همان مزرع نیو مینو بساطکز آن حاصلت نیست جز انبساط
خود انصاف ده مال اوقاف نیستاگر نیست گوئی زانصاف نیست
کسی جز تو در زیر این سبز سقفنیالوده سر پنجه از مال وقف
به یزدان در این عرصه آب و گلندیدم چو تو شوخ بیرحم دل
نه در قید خالق نه در بند خلقنهان کرده زنارها زیر دلق
زمالیه بت ها برانگیختهزهر خرقه صد رقعه آویخته
مگو هوشیاری که مستی است اینمگو کیش حق بت پرستی است این
نکو سیرتانی که دین پروراندبشر صورتان کز ملک برترند
ندانی درین نشاه چون زیستندزمن بشنو آنان اگر نیستند
بیاد رخ دوست فارغ ز غیرنه مولای مسجد نه رهبان دیر
نه قید تعلق نه پابست خویشنه شیدای مذهب نه مفتون کیش
به سودای یار از جهان بی خبربه خاک گریبان فرو برده سر
اگر سنگ بارندشان ور نثارنیاید ز کس مرحبا زینهار
بدو نیک چون جمله در دست اوستدریغ است نالیدن از دست دوست
زخود مست شو دردی و صاف چیستمی عشق خور مال اوقاف چیست
زدی لاف ای یار فرخنده کیشکه هستم همی رستم عهد خویش
به باطل سخن زین نمط گفته ایغلط گر نگویم غلط گفته ای
بلی صاحب زور و سرپنجه ایبه پیکار مردم ولی رنجه ای
تو را نفس کافر چو افراسیابکزو گشت ایران ایمان خراب
نشسته بر اورنگ توران تنفرو کوفته نوبت ما و من
ز ترکان چالش رده بر ردهغرض را به پیرامنش صف زده
سیاووش عقل ترا ریخت خونبه چه بیژن دین از او سرنگون
به جان تو دشمن چو بر سبزه دیبه خون تو لب تشنه چون من به می
کنون یا دم دیگرت خون خوردبه ذوقی که مست آب گلگون خورد
از آن پیشتر کین قوی پنجه دیوز روشن روانت بر آرد غریو
چو مردان نطاق امل سست کنبه زنجیر همت کمر چست کن
ز آه شب و ناله صبحدمچو شاهان بر آرای طبل و علم
سپاهی فراهم کن از آه و سوزچو خیل پراکندگان مهر توز
زخوان ادب زاد توفیق جویبه پای طلب راه تحقیق پوی
زخوان ادب زاد توفیق جویبه پای طلب راه تحقیق پوی
مدد جو ز کاوس بخت ازلبنه پای بر رخش جهد وعمل
به تدبیر دانش در چاره زنشبیخون بر این ترک خونخواره زن
زخونش دم تیغ را غازه کنوز این نام گیتی پر آوازه کن
ترا جد فرخنده شیر خداستبرازنده افسر هل اتی است
بنالید اگر حصن خیبر گرفتچنین جنگ را جنگ اکبر گرفت
توهم گر به گوهر از آن دوده ایبه کیش نیاکان بر آموده ای
به دست آر نیکو نهادی چنینکمر چست کن در جهادی چنین
مباش ایمن از ریو و نیرنگ اوکه مشکل توان رستن از چنگ او
ز دستان این زال کس جان نبردتو خود کی بری کی که دستان نبرد
وگرنه به نزدیک دانش پسندپسندیده کی باشد ای هوشمند
که بیهوده تاراج مردم کنیمتاع کسان نام خود گم کنی
به روز جزا گاه رد و قبولندانم چه گوئی جواب رسول
به غارت بری مال بیچاره خلقکه شیرین و رنگین کنی حلق و دلق
کسی زآب این دجله لب تر نکردکه عمری ز غم خاک بر سر نکرد
و بال است پیرایه ملک و مالقناعت بود دولت بی زوال
اگر مرد راهی قناعت گزینچو یغما به کنج قناعت نشین
ز نیک و بد عالم آزاد باشزهرچ آید از جمله غم شاد باش
که افزایش قسمت از زور نیستترا عزل تقدیر مقدور نیست
اگر خاک فیروز که زر شوددماوند که لعل و گوهر شود
همه ریگ صحرای ایوان کیفشود گوهر و لعل بی کم و کیف
جو و گندم و ماش و شلتوک خوارسراسر شود گوهر شاهوار
کتاب و قلمدان ما بندگانبه قیمت شود مخزن شایگان
همه زرع و محصول آن ملک وقفشود خرمن لعل تا سبز سقف
به رفعت تو بر بگذری از سپهرفتد در دم تو سنت گوی مهر
مجره شود مطبخ خوان توطباق فلک ظرف ایوان تو
از آن رزق مقسوم کلک قدمنگردد یکی لقمه افزون و کم
بخور آنچه دادند با صد سپاسچه می جوئی از خلق یزدان شناس
ز آه درون الیمان بترسز خوناب چشم یتیمان بترس
به حال فرومایگان رحمت آربیندیش از خشم پروردگار
نه آخر از امروز پس محشری استبه پاداش هر نیک و بد داوری است
کنونت که تند است رعنا ستورمشو غافل از حال بیچاره مور