گنج

بخش ۱۴ - برهان چهارم

۵۱ بیت
تهمتن اگر گشت بر اشکبوسمظفر به نیروی گرگین و طوس
تو بی منت جمله در ملک ریدر ایوان دارای فرخنده پی
گرفتی کمربند میری سترگدر آویختی همچو آهو به گرگ
بر او تهمت چشم کندن زدیبه اصرار افزودی و تن زدی
چه عالی امیری که گردون سپهرزبیمش سپر سازد از ماه و مهر
به تزویر و زرق انجمن ساختیبه سالوس افسانه پرداختی
رساندی به جائی سخن های زشتکه زاهد نگوید به رند کنشت
چو خصم تو هنگامه را گرم دیدتو را سخت شطاح و بی شرم دید
به آن شوکت و جرات و اقتدارکه نازد به بازوی او روزگار
از آن چشم بر کندن انکار کردمکرر به عجز خود اقرار کرد
بسی لابه ها کرد و زاری نمودبه آن شان و فر خاکساری نمود
میان سران خورد صدره نه کمبه آئین شرع پیمبر قسم
که گرمن سخن زین نمط گفته اموگر گفته باشم غلط گفته ام
برو بیش از این شور و غوغا مکنمن و خویش را هر دو رسوا مکن
چو طبع غیور تو جودی نداشتبسی زین نمط گفت و سودی نداشت
میان همه خویش و پیوند اوکشیدی به خواری کمربند او
چنان کردیش در مساق ستیزکه می جست در پرده راه گریز
سرانجام شلتوک قشلاق خوارنشد تا نداد از کفت روزگار
تعالی الله از شوکت و شان توتهمتن کمین گرد جولان تو
چنین جرات از چول توئی کم نبودبه یزدان که این حد رستم نبود
یقینم شد از نسل پیغمبریز احفاد ضرغام اژدر دری
کسی کو نژاد از غضنفر بردعجب نیست گر مغز اژدر درد
شجاعت به بازوی توقایم استکه این رتبه حق بنی هاشم است
دریغ آیدم با چنین شان و فرکه باشی ستمکار و بیدادگر
پی ضبط این عالم پیچ پیچدر آئی به آئین قربان قلیچ
عبث خانه خلق غارت کنیبه خون مساکین طهارت کنی
نمی گویم از مردم آزرم کنز روی رسول خدا شرم کن
تو سید بیا میر معراج باشکه گفتت برو مرد تاراج باش
به رسم نیا معدلت پیشه کنز هنگامه محشر اندیشه کن
گرفتم زمین جمله یغمای تستسر چرخ خاک کف پای تست
چه سود آنکه باقی و پاینده نیستخردور به فانی گراینده نیست
منه دل بر این حجله درد و رنجقفازن بر این زال دوشیزه غنج
سرافشان لبت تا بکی زرفشانبه دنیا و دین آستین برفشان
گشاد از هوس جودل تنگ چیستبه کل بشر صلح کن جنگ چیست
شوی چند دست خوش آرزوبوی محو در جلوه رنگ و بو
برو خاک کوی خرابات باشچو من محو در جلوه ذات باش
بهل هوشیاری و مستی طلبمی نیستی نوش و هستی طلب
بدر جیب جلباب فرزانگیسمر شو چو یغما به دیوانگی
دلت چند یغما تمنا کندبهل چشم جانانت یغما کند
به جان مرد ره وانماند ز دوستکه جان کمترین صید فتراک اوست
بر آکن دمی گوش از طبل جنگیکی مستمع شو به آواز چنگ
رجز چند خوانی نوائی بزنزنی تا بکی دست، پائی بزن
مبین روی خود روی ساقی طلبمخور خون خلق آب باقی طلب
گرو کن به دیر مغان جامه راز می سرخ کن سبز عمامه را
خداوندی از سر بنه بنده باشدر نیستی کوب و پاینده باش
نصیحت ز کارآگهان گوش کنبرو هر چه دانی فراموش کن
اگر نشنوی از من این نیک پندکه تلخ است چون زهر و شیرین چو قند
من و کوی رندان دانش پژوهتو و رخش و میدان فیروز کوه
من و باده خواران و بر سبزه گشتتو و گاو و اسب دماوند دشت
من و بزم مستان وایوان کیفتو و رزم میدان ایوان کیف
من ومحفل عیش و چنگ سرورتو و کاخ دارا و خصم غیور