گنج

بخش ۱۳ - برهان سوم

۴۲ بیت
تهمتن اگر حسرت ملک تورپس از رنج ها برد آخر به گور
تو بی زحمت جنگ و ننگ شتابز آغاز شب تا سر آفتاب
به تمهید تسخیر ایوان کیففرو برده دندان برآورده سیف
تکاور سمندت به زین اندراستجهان را قضائی عجب بر سر است
بدین برز و بالا و بازو و نامنزاده است از تخمه آل سام
ترا فتح تهران نه در این شک استکه موقوف بر فتح ایوانک است
ولی ترسم ار فتح تهران کنیهمی دعوی ملک ایران کنی
مدد بخشدت اختر فرهینشینی بر اورنگ شاهنشهی
ز خون رنگ مرجان دهی خاک راکنی تازه آئین ضحاک را
سرت گردم ای رستم عهد خویشچو اورنگ دولت کنی مهد خویش
دراندازی از کوس کیخسرویطنین در نهم طارم مینوی
فرامش مکن از نمک خواره ایز بیداد اخیاش آواره ای
سر دست بر عالم افشانده ایز دنیا و از آخرت مانده ای
ز اندیشه بیرون مبر یاد اوطلب کن ز اعدای او داد او
کنون وارث تخت دارا توئیسزاوار اورنگ کسری توئی
به گیتی جلال و جمال و کمالکه را قرعه هر سه آمد به فال
به جز ذات فرخنده اقبال توکه نازد به پار تو امسال تو
گرت ذوق اورنگ فرماندهی استوگر خواهش چتر شاهنشهی است
زمن بنده این یک سخن گوش کندگر آنچه گفتم فراموش کن
نخستین به تهذیب اخلاق کوشچو کسری می از ساغر دادنوش
به تلبیس تاراج مردم مکننکونامی سلطنت گم مکن
ز فیروزکوه آنچه نزدیک و دورگرفتی به زاری و بردی به زور
ز خاک دماوند و آن بوم و برکه شد مال ها نهب و خون ها هدر
دگر آنچه بردی ز ایوان کیفکزآنت بساز است ایوان کیف
زشلتوک ریگان که خروارهاگرفتی به مکر و فسون بارها
دگر آن کتاب و قلمدان نیوکه بردی به دستان و خوردی به ریو
بفرمای تا لطف بی حد کنندیکایک به بیچارگان رد کنند
فکندن در اقلیم بیهوده شورمعاش رعیت گرفتن به زور
پسندیده نبود ز هر مهتریخصوص از تو کاولاد پیغمبری
کسی کز نژاد پیمبر بوداگر عدل ورزد نکوتر بود
بر آن شاه آسوده کامی حرامکه نبود از او خلق آسوده کام
همه گفتم اما ترا چاره نیستمشیر تو جز نفس اماره نیست
هوای سریر و سر تاج کوبجز ذوق یغما و تاراج کو
فلک در مزاج تو این خوسرشتقضا برجبین تو این خط نوشت
نگویم برو دعوی تاج کنسمندت روان است تاراج کن
سیه کوه مشتاق جولان تستسر کاروان گوی چوگان تست
عنان ریز خورشیدوش یک تنهسحرگه برابر سر گردنه
به روشندلی داستانی بزنپس آنگه ره کاروانی بزن
به تمکین چه کوشی زمان ها گذشتتو در خوابی و کاروان ها گذشت
زبان ها خموش است هوئی بزنکسی نیست در عرصه گوئی بزن
بحمدالله ازیال و برز و توانهمالت نبینم ز نام آوران
مبر ظن که همسنگ رستم نه ایاز او گر فزون نیستی کم نه ای