گنج

بخش ۷

۶۷ بیت
دریغ آن بزم جان افزای شیریندریغ آن عز و استغنای شیرین
خوش آن صوت ندرنای وهویلاخروش و جوش شم شم شور لیلا
دریغ آهنگ خوب ریزه ریزهکه می خواند آن سهی قد نیم خیزه
دریغ آن خاستن آه آن نشستندریغ آن کج شدن تنگل شکستن
دریغ آن شق شدن و آن چرخ دادندریغ آن خم شدن و آن ایستادن
دریغ آن گوشت کوبیدن نشستهدریغ آن غمزه های جسته جسته
دریغ آن با حریفان پیله ویدریغ آن جان فزا غربیله وی
دریغ آن پاک کردن ها به هنگاملب ساغرکشان از رشحه جام
دریغ آن دست بر آن زیر غبغبدریغ آن بوسه های گوشه لب
دریغ آن های و هوی باده خوارانکه خوردی کوب از آن رعدبهاران
دریغ آن رفتنش از بزم بیروندریغ آن بازگشت چست موزون
دریغ آن پی سپردن نرم نرمشدریغ آن سر به جیب از فرط شرمش
دریغ آن جستن از جا بهر تعظیمهمه بر کش نهاده دست تسلیم
دریغ آن جان من بنشین شیریندریغ آن خوش سیاق آئین شیرین
دریغ آن باز از نو صف زدن هادریغ آن دف زدن و ان کف زدن ها
دریغ آن داستان بره بازیبه روی ناف شیرین اسب تازی
سماع و نغمه بوبو دریغااز آن هنگامه پستو دریغا
دریغ آن خنده سرشار ساقیدریغ آن خوش ادا گفتار ساقی
دریغ آن در دویدن حرو حرهادریغ آن خفتن و آن خرو خرها
دریغ آن خنده های هق هق مندریغ آن گریه های فق فق من
دریغ آن نوبت بیهوشی تودریغ آن خفته بازی گوشی تو
دریغ آن میوه های گونه گونهدریغ آن نان کال و ترب و پونه
دریغ آن قاب چیز و آن خورش هادریغ آن عیش ها و آن پرورش ها
دریغ آن سفره با آجیل رنگیندریغ آن نقل های نغز و شیرین
دریغا کز چنین بزم طرب پیکه نامد جز خروش بربط ونی
کنون ناید ز ضرب خصم فیروزبه جز تپ تاپ چوب و غرغر گوز
یکی گوید امان ای وای پشتمیکی گوید گلندام آه کشتم
یکی زوزه کنان با گردن خردکه یارب چند کف مغزی توان خورد
یکی گوید فغان کز گردش هورفزرت ما بکلی گشت قمصور
یکی گوید دماغم آه خون شدیکی گوید کلاهم وای چون شد
یکی گوید که با این ریش گندهچسان بیرون روم از خانه بنده
یکی گوید چه وضع است اینکه مردمیکی گوید چه گه بود اینکه خوردم
دریغ آن دم که بر در دق و دق شددریغ آن دم که گفتم آه لق شد
دریغ آن پیر مرد شیرخوارهکه می گشت از پی آن ماه پاره
فروزد چنگ از نیکو وفاقیز روی عجز در دامان ساقی
که ای ساقی ز تپ تاپ «قدم خیر»نه جان من می برم بیرون نه غیر
پس از من چون شدم قربان شیرینغرض جان شما و جان شیرین
اگر من جان سپارم هیچ غم نیستکه شیرین را چو من فرهاد کم نیست
چه غم گیتی سر آرد گر به من روزنباشد گو به عالم یک گلنگوز
چه اینجا و چه آن فرخنده محفلمباش از حال شیرین هیچ غافل
که گر افتد بر او چشم دل افروزسیه سازد بر او فرهاد سان روز
چو من مگذار گردد تیره روزشنگه داری نما از نیم سوزش
دریغا آن سفارش های دالاناز آن بیچاره کج گشته پالان
دریغ آن گشتن آگه از سحرگاهز سر کار ما سردار کین خواه
دریغ آن بر وثاق ما شبیخوندریغ آن گردش اختر دگرگون
دریغا آن زمان کز ترس بستوخرامان گشت شیرین سوی پستو
دریغ آن گاه خشم و گه تبسمدریغ آن گه خموشی گه تکلم
دریغا آن قبا پوشیدن ویدریغا آن زکین جوشیدن وی
دریغا آن کله بر سر نهادندریغ آن زلف مشکین تاب دادن
دریغ آن شال بستن بر میان برزدن خود بر میان مردانه خنجر
دریغ آن رفتن شیرین خرامشدریغ آن لندلند گام گامش
دریغ آن خواندن از تشویش افسوندریغ آن تاختن از خانه بیرون
دریغ آن گشتن از پشت طویلهدریغ آن کردن از مستیش پیله
دریغ آن دستمال زرد کج برکه بود از فندق و نقل و هلوپر
دریغ آن مشورت های نپختهدریغ آن خنده های روی تخته
دریغ آن در شدن خصمان به خانههمه بر کف چماق و تازیانه
دریغ آن سیر کردن خیره خیرهمیان گنجه و دولاب و زیره
مگر جویند از شیرین نشان بازکنند آن تیره زاغان صیدشهباز
دریغ آن از لگد درها شکستنبه آجر تارک سرها شکستن
دریغ آن حمله ظالم کنیزانکه می شد دیو از وحشت گریزان
دریغ آن فرش برچیدن ز محفلکه این داغم نخواهد رفت از دل
دریغ آن حمله ها و آن صف دریدندریغ آن نی شکستن دف دریدن
دریغ آن شیشه های نیمه بر طاقکه از عطرش معنبر بود آفاق
ربود از طاق یک یک را جرقیروان بر سنگ سر کو زد شرقی
دریغ آن باده های مستی انگیزکه بر نوشین لبان شد دردی آمیز
دریغا بخت و آن بیچارگی هادریغا ما و آن آوارگی ها
دریغا کآن همه طی شد دریغادریغا ای دریغا ای دریغا