گنج

بخش ۶ - حکایت

۷۳ بیت
ستوری را شنیدم ناگهانیقضا لق کرد نعل زندگانی
دو اسبه بر زمین می سود گردهبه جان کندن ستور گرگ خورده
از آن سو نیز گرگی یوز تمثالبر او سوهان زده ساطور چنگال
که چون در قالب او بفسرد خونز خون او کند سرپنجه گلگون
فرس گفت ای اسد مقهور چنگتشتاب دل چه باشد زین درنگت
نبینم چون دگر روزان شتابتبگو با کیست جان من حسابت
چو شیر گرسنه از خشم خندانبه پاسخ گفت گرگ تیز دندان
درنگم زان بود ای نیم زندهکه چون میخ حیاتت گشت کنده
به خونت پنجه سازم ارغوانیز سر گیرم به مرگت زندگانی
فرس گفتش رسد صدره به خواریمرا هم جان به لب زین جان سپاری
اگر خواهی همی کام من و خویشبه پای مرحمت گامی بنه پیش
به ناب آهنین برکن نعالمتو خرم زی و برهان از ملالم
لجام عمرم ار خواهی گسستهدوال آن به میخ نعل بسته
چو محکم کوفت میخ رای خود رافراهم چید دست و پای خود را
روان شد گرگ گرم گرگ تازیولی غافل از آن روباه بازی
چو او را چارمیخه آهنین چنگفرو شد میخ سان در نعل شبرنگ
ستورک با وجود نیم جانیبه نیروئی که خود ناگفته دانی
چنان زد بر دهانش آهنین سمکه صدگز آن طرف غلطید بردم
نهاد از کله باد سر بزرگیبه چرخ افتاد همچون کله گرگی
چو لختی هم به خون گردید و هم خاکبه خود گفت ای ز آئین خرد پاک
تو سلاخی و کارت کندن پوستبه حکم فطرت اینت شیمه و خوست
چه کارت با اساس ریشخندیکجا قصاب داند نعلبندی
کسی کو بگذرد از شیوه خویشخطرهائی چنین می آیدش پیش
به عینه قصه من نقل گرگ استولی آن بود کوچک این بزرگ است
اگر نگذشتمی از هوشیارینمی خوردم اگر آن زهرماری
نمی افتادمی آخر بدین روزفغان از دست این نفس گلنگوز
غرض چون بود سد سوراخ چارهبدان سوراخ رو کردم دوباره
به لب ز احوال خود لاحول گویانولی لابد شدم از هول پویان
دو پی نارفته می کردم اعادتدمی صد بار می گفتم شهادت
گهم قرباغه می سائید بر پایگهم پی غفلتا می رفت از جای
گهی دولا و گاهی می شدم شقگهی از هول می خوردم معلق
گهی می دیم اشکال خطرناککه می گشتی زهیبت زهره ام چاک
دمر کردی گهم سنگینی دلقچنان کم رفتی آب خره در حلق
گهی خوردی سرم بر سقف کورهگهی پایم فرو رفتی به شوره
برآوردم پس از صد نامرادیسر از حوض مصلای عمادی
سبک کردم از آن سنگین روی تکبرون جستم از آن تاریک سیبک
زدم بر دو چو ابر نوبهارانچکان آب از سرم چون ژاله باران
زخنده کرد غش هر کس که دیدمچه خفت ها که از مردم کشیدم
به سرعت کوچه کوچه کوی بر کویدویدم تا میان قوم قوقوی
چو دیدند این چنینم اهل خانهبر آوردند سر از هر کرانه
به گردم جمع گردیدند حیرانتو گوئی ذوالجناح آمد ز میدان
یکی برخواریم می زد دم سردیکی بر ابتذالم خنده می کرد
ولی چون من شدم فارغ ز تشویشمظنه چارساعت رفتم از خویش
از آن اغما چو هوشی تازه کردمخدا را شکر بی اندازه کردم
در اول استوار از پشت بستمبه پستو رفته در کنجی نشستم
نفس را چاق کردم از دویدندلم گردید فارغ از طپیدن
عوض کردم سرا پا جامه تربپوشیدم سرا پا رخت دیگر
تقاضای طرب زد از دلم جوشتکلف های رنجم شد فراموش
بیاد آمد مرا عیش شبانهکشید از سینه ام آتش زبانه
به گردون گرم رو کردم فغان راکشیدم تا به چه اشک روان را
خیال میزبان را نقش بستمبه او در حلقه صحبت نشستم
که ای در گوشه غم زار و خستهغبار حسرتت بر رخ نشسته
نمی دانم گرسنه یا که سیریبه دولت رستگاری یا اسیری
مکان و منزلت در خانه کیستمی و صل تو در پیمانه کیست
خوشی یا همچو ما تلخ است کامتچو ما خون یا بود صهبا به جامت
جدا از لعل آن شیرین شمایلکشی یاقوت می یا پاره دل
دریغا اختر ناساز برگشتدرآمد دولت اما باز برگشت
خوشا آن نای و نوش عیش دوشینخوشا آن بزم خوش صهبای نوشین
خوشا شیرین و بزم آرائی ویخوشا شیرین و می پیمائی وی
خوشا آن دم که چشم نیم مستشچو دادی جام مردافکن به دستش
ز ایوان سیم رخشنده ناهیدروان بر کف گرفتی جام خورشید
شدی سرتاز زی محفل گرایانبه درگه بر ستادی چون گدایان
چو شیرین جام بردی بر لب خویشگرفتی زهره جام خویشتن پیش
مگر بعد از گمارش قطره ای میچکد از جام او در ساغر وی
گرش یک قطره در ساغر چکیدیسرود عیش بر گردون کشیدی
و زان ته جرعه گر کردی پیالهتهی چون چنگ بسرودی به ناله
که ای در یوزه گیرت صد چو ناهیدگلو خشک زلالت جام خورشید
نه آخر ما هم از می خوارگانیمچه شد کامروز از بیچارگانیم
از آن ساغر به ما هم نیم خوردیبه صافی گر نمی ارزیم دردی
چو می بردی برون ز اندازه لابهروانش اشک خونین چون قرابه
یکی از پیشکاران طربناکاز آن ته جرعه کافشانند بر خاک
گل آلوده به ساغر کردی او رالب از جام طرب تر کردی او را
گداوش دست بر سر شکرگویانشدی سوی وثاق خویش پویان