بخش ۵ - حکایت
به ملکی بود طراری شب آهنگکه رنگ از کهربا بردی به نیرنگ
برآوردی چو کردی ساز یغماخیال یوسف از چشم زلیخا
بدست انداز چون بردی شبیخونکمند انداختی بر بام گردون
به سرقت پای همت چون فشردیبه شوخی یاره ناهید بردی
شبی چون بخت یغما تیره و تارسیه اطراف گیتی چون خط یار
سپهر افکنده در آفاق دودهزمین بر سطح گردون قیر سوده
ز جا جنبید شبگرد فسون سازبهر سو کرد ره پوئیدن آغاز
قضا را زاهد شب زنده داریبه بازار ریا کامل عیاری
فکنده ژنده دلقی بر سردوشنهاده طره دستار بر گوش
چه دستار از هیولائی که آن داشتشباهت خیلکی با آسمان داشت
فلک در جوف آن دستار صد رنگنموده بر مثال مهره در زنگ
بر او بر وصله های بی شمارهچو جیب ناشکیبان پاره پاره
سفید و سرخ و زرد و سبز و کاهیکبود و تیره هر رنگی که خواهی
به هم بر دوخته آن شیخ سالوسبرآکنده بر آن دستار منحوس
وجب واری در آن کرباس نو نهدرستی در تمامش نیم جو نه
که ناگه دیده شبگرد طرارفتاد از گوشه ای بر شیخ و دستار
گمان کرد از خداوندان مال استاقلا میزرش ده طاقه شال است
به خود گفت ای به غفلت راه پیماروی تا چند مسکین زیر و بالا
گرت باید غنیمت گام بسپرازین مندیل صاحب مرده مگذر
کمندی باز کرد از دامن دلقروانی شیخ را افکند بر حلق
بسر گردید زاهد همچو خامهفتاد از کله نحسش عمامه
حریف راهزن چسبان و چالاکربود آن سهمگین دستار از خاک
دو اسبه کرد آغاز دویدنچو وحشی آهوان گاه رمیدن
دلی خرم روانی شکر پردازکزین دستار نغز گنبد انباز
قبا و شال و هر چیزی عجالهکنم آماده رخت بیست ساله
که ناگه پرده دستار بگسیختملون وصله ها از وی فرو ریخت
برون شد باد استسقای مندیلنزار آمد تن فربای مندیل
مرقع کهنه ها بر خاک افتادنماند اندر کف بیچاره جز باد
سراسر کوشش مسکین هبا شدبکلی مشت مادر مرده وا شد
از آن مندیل نحس پرخم وپیچنماندش غیر ناکامی به کف هیچ
منم آن بخت برگردیده طرارکه کامش روده شد از کهنه دستار
کشیدم از پی وحشی شکاریبه گرد بادیه روئین حصاری
چه شب های فراوان کاندرین غمنسودم تا سحرگه دیده برهم
کنونم کآمد از نیروی تدبیربه غفلت تا کنار دام نخجیر
برون کرد اختر برگشته اقبالبه یک گردش ز قیدم صید آمال
چو برخی زین نمط آه و فغان کردشکایت ها ز بخت و آسمان کرد
ز جا برخاست چون شیر غضبناکستونی بر به کف از طارم تاک
به کین میزبان زد راه ناوردکه انگیزد ز خاک هستیش گرد
ز پیش او گام زن و ز پی کنیزانز چوب نیم سوزان شعله ریزان
چو خواجه عزم سردار و سپه یافتجهان بر روشنان خود سیه یافت
به خود گفت آه از برگشته روزمسیه شد اختر گیتی فروزم
دگر برگشته اختر کینه توزاستدگر بازار جنگ نیم سوز است
سپاهی بر هلاکم کرده آهنگتنی با صد تن آخر چون کند جنگ
اگر جویم ازین معرض هزیمتنه اول بوده از من این عزیمت
خداوند سنان و تیغ و جوشنپناه خطه ایران تهمتن
چو دید از خصم بی زنهار پیلهچو نامردان نهاد اندر طویله
به نیروی و توان و بازو و یالمن افزون نیستم از رستم زال
چو گفت این شد ز جای خویش خیزانروان بر جست و بر در زد گریزان
گریزان او و خصم خیره از پیکه ای نامهربان خیره تا کی
تو می نوشی و ما بیچارگان خونتو جفت عیش و ما با رنج مقرون
شب از غوغای رندان دهل بازبه چشم ما نیاید خواب خوش باز
گهی غوغای دف گه قلقل میگهی بانگ درا گه عرعر قی
نیارم تا سحر زد دیده بر همچه می خواهی ز ما ای مایه غم
بگیریدش بگیریدش ز هر سوفکنده غلغلی در کوچه و کو
چنان می تاخت بیم و اضطرابشکه صرصر باز می ماند از شتابش
من از پی می دویدم بهر چارهچه سود از جهد چون بد شد ستاره
چه سود از فق و فق مویه منچه سود از لک و لک پویه من
کسی را کز قضا چشم گزند استطرب را نی اساس ریشخند است
میان کوچه گم شد آن جوان پینمی دانم چه آمد بر سر وی
چو گشت از میزبان سردار مایوسبه آوخ آوخ و افسوس افسوس
عنان بارگی از نیم ره تافتدواسبه رخش سوی بزمگه تاخت
اطاق روبرو را در شکستنددر دولاب را محور شکستند
سراسر برگ و آلات طرب رااساس عیش روز و ساز شب را
بر آوردند از دولاب و پستوهمه حتی چراغ و تنگ و بستو
میان صحن خانه چابک و زودروان کردند بر بالای هم کود
دف و مزمار و چنگ وعودونی راقدح مینا پیاله خم می را
همه بر روی یکدیگر شکستندتو گوئی بر دلم خنجر شکستند
روان شد در فضای خانه بادهتو گفتی نهری از کوثر گشاده
چو خاک تور از خون سیاووشهمه صحن سرا شد بسدین پوش
دف ونقاره از شیرازه افتادنی و طنبور از آوازه افتاد
نه مینائی به جا ماند و نه ساغرنه چندان می کزان کامی شود تر
رسید ازبسکه خالی شد زمی دنچه بالوعه را می تا به گردن
من بیچاره از دور ایستادهز حیرت دیده عبرت گشاده
که ناگه خورد بر من از سپاهینگاه خیره چشم سیاهی
فغان برداشت کاین هم توی دو بودگروه میخوران را پیشرو بود
دوید و چنگ زد در پیش شالمبرادر جان چه می پرسی ز حالم
کشید از زیر دامن نیم سوزینصیب خصم باد این گونه روزی
فرو کوبید بر فرقم شرقییکی دیگر به پشتم زد طرقی
چو آن شوم سیه را فرد دیدمخلاف جمله خود را مرد دیدم
کشیدم آن طرف تر ذیل دلقشگرفتم چست و چسبان بیخ حلقش
شد از حبس روانش رنگ چون دیکز جا بر کندمش ماننده خیک
زدم بر خاک چون کنده نهالشبه قدر وسع دادم گوشمالش
زدم چندان لگد بر دنبه اوکه شد چون کون قزغان لنبه او
مگر بشنید ناگه از پس پی«گلندام» پدر سگ خرخر وی
به انهای حریفان زوزه سر کرداز این هنگامه یاران را خبر کرد
کمر بستند بر خون ریز جانمگرفتند از دو جانب در میانم
بیا و شرب شرب چوب بنگربه مرگ من نگه کن خوب بنگر
زدم شیون که ای زنهار زنهارخدائی شد که آگه گشت سردار
ترحم کرد بر بخت نگونمگرفت از چنگ آن قوم زبونم
به خود گفتم مصالح نیست آرامزدم بر در چو صید جسته ازدام
تنم گل گل ز ضرب چوب خستهسرم بین تا چسان محکم شکسته
اگر رحمت نمی آورد سردارخلاصم زان مهالک بود دشوار
بهر طوری که بود از دام جستمخوشم باری بهر صورت که هستم
کنون آن زنگیان بدقیافهکه در مکرند از شیطان اضافه
حواس اندر پی کار تو دارندندانم تا چه بر روز تو آرند
سیاهان گر ترا از دور بینندچنان باشد که شیران گور بینند
به ضرب چنگ و دندان می درندتچه جای چنگ و دندان می خورندت
برادر جان ترا تاب کتک نیستتوان چوب و نیروی فلک نیست
به این اندام خشک و مشک لاغرکجا خوردن توانی چوب بر سر
اگر عقلت منم زنهار مستیزچه پائی دیر، تا زوداست بگریز
غنیمت دان هزیمت زین خطرگاهبدست خود میفکن خویش در چاه
چو کرد این داستانم حلقه در گوششدم از شاهد و ساغر فراموش
پرید از چهره زین افسانه رنگمدل آمد در طپیدن دنگ دنگم
چو ترسو کشمیان شد بنگم از سربرون شد شور رقص و دنگم از سر
چه پنهان از تو خیلی طبل خوردمچه جای طبل خوردن صاف مردم
کسی برترس من شنعت نیاردکتک خوردن بلی شوخی ندارد
چو آمد دل به حال اولم بازمشوش هم چو کبک دیده شهباز
سیاهان را هم آنجا فرض کردمدو تا پای دگر هم قرض کردم
از آن پس کوچه های پیش بستهکه هرکس دیده پیشش پس نشسته
دو اسبه کردم آغاز تک و پوچو یوز افتاده در دنبال آهو
چو صید تیر خورده می دویدمچو مرغ دام دیده می پریدم
ز پیشم چشمی وچشمی زدنبالنه چه می دیدم اندر ره نه گودال
قضا را پیش راه آمد مغاکیچو آبار جهنم صعب ناکی
برون آورده از چاه آنقدر خاککز آن سویش نمایان گشته افلاک
نمودی بر سر آن چاه خون خواربسان چرخ چاهی چرخ دوار
نبینی روز بد لغزید پایمدو دستی زد سپهر فتنه زایم
فرو رفتم بسان دلو پر آبیه چرخ انداخت چرخم همچو دولاب
معلق می زدم خواهی نخواهیدر آن چه چون کبوترهای چاهی
اگر در چرخ دیدی چرخ پاسمگمان می کرد من خود چرخ آسم
من از حیرت در آن چاه رسن برنموده دلو چشم از اشک خون پر
که یارب تا به من خود چون کند چونازین دولاب بازی چرخ گردون
نیم یوسف که گیرد جبرئیلمنه موسی تا نبلعد رود نیلم
فغان کآوردم این چرخ روانکاهبرون از چاله وافکند درچاه
دریغا کاندرین چه چرخ اخضرمرا بشکست درهم چرخ و چنبر
که ناگه از هوا چون سنگ پرتابرساندم در تک چه چرخ دولاب
خدائی شد که چه از آب پر بودز هر سو رخنه های آب بر بود
فرو رفتم در آن آسوده قلزمبسان قطره در دریا شدم گم
چو مرغابی زدم بال شنائیز بیم غرق کردم دست و پائی
شدم سنگین چو تر گردید دلقمفرو رفت آب معقولی به حلقم
اگر چه آب طاقت تا سر آمدولی آخر سر از آبم بر آمد
چو آب از سر گذشته واله و مستزدم زان رخنه ها در رخنه ای دست
نگه کردم از آن سوراخ تاریکرهی دیدم چو فکر عقل باریک
چو زلف شاهدان پرتاب و پرپیچدر او غیر از خم و پیچ و شکن هیچ
زتاری راه گم کشتی در آن آببه لرزاز سردیش ماهی چو سیماب
چو دالان جهنم تنگنائیچو گور کافران تاریک جائی
به هر پی پای تا سر خره اورسیدی تا به غوزک بل به زانو
نیامد بارها دادم در آن هوشبه غیر از قرقرقرباغه درگوش
اگر چه در غریبی جای لاف استولی اینجا مقام اعتراف است
غمم بفزودورنگ از چهره ام رفتغراب از من نیاید زهره ام رفت
سرم در گردش آمد همچو چرخابفرو رفتم به خود مانند گرداب
چنان باریدم اشک از دیده ترکه چه را آب غم بگذشت از سر
رگ و پی از رطوبت گشت سستمدل و دست از حیات خویش شستم
به جلد خود فتادم در تک و تازبه عقل خویش شنعت کردم آغاز
که ای بد عاقبت رند قدح نوشچو مستان بی نصیب از دولت هوش
شدی پیر و نکردی ترک عاداتنرفتی جز ره کوی خرابات
ندیدی ز ابتدای عالم مهدچه در سمنان چه کاشان تا به این عهد
نکردی با خرد کران و شوریذلیل مرده سگ حالا چطوری
بچسب آخر به دم هوشیارانچه افتی پشت کون باده خواران
صلاح آموز و زهد و علم و تقوینگردی تا زجهل خویش رسوا
به پای خود در افتادی به چاهیکه از شش در بدر شد نیست راهی