گنج

بخش ۴ - سرگذشت شیرین

۱۰۲ بیت
چه پرسی سرگذشت حال شیریننبیند هیچکس احوال شیرین
در آن ساعت که در دهلیز خانهرجب افتاد مسکین در میانه
زهر سوخاست بانگ های و هوییاز آن هنگامه شیرین برد بویی
دو جادو شد زخواب فتنه بازشبه هوش آمد دو مست فتنه سازش
چو شمشاد روان آراست قامتهمی گفتی که قایم شد قیامت
برآمد از میان جامه خوابچو از ذیل افق مهر جهان تاب
دمید از چشم جادو بند افسونپس آنگه پا نهاد از خانه بیرون
معلق شد بدان سرداب زیرینسبک تر صد ره از گلگون شیرین
چنان آمد دو اسبه در تک و دوکز او ماندی زتک شبدیز خسرو
زگلگون سرشکش پای در گلهزارش بیستون غصه بر دل
که یارب تا چه زاید اختر مندرین غوغا چه آید بر سر من
گهی گلگون اشک از دیده می راندزمانی چارقل گه حمد می خواند
گهی با مویه اندرمو زدی چنگگهی فرهادسان بر سر زدی سنگ
گهی بر لاله تر ژاله می ریختبه ناخن گاه گل از لاله می ریخت
به لولو گه عقیق ناب می کندگهی بر لاله سنبل می پراکند
شد آن رخشان صدف بعد از درنگینهان چون گوهری در زیرسنگی
کنیزی زان کنیزان سیه فامکه می کردی سیاهی زو شبه وام
فتادش دیده بر هنجار شیریننهانی بوی برد از کار شیرین
زبانم لال آن میشوم خیرهدو اسبه تاخت بر بالای زیره
به زیره خیره سر زآنسان که دانیفرو شد چون بلای آسمانی
فراز و شیب گرم جستجو شدهمی می جست ره جائی که او شد
که ناگه دیده بر شیرینش افتادبر او پیچید چون شیرین به فرهاد
ببازی چنگ در زد سفله زاغیفسرد از فس فس ریحی چراغی
برآمد از افق مظلم سحابیسیه گردید روشن آفتابی
به ابر اندر نهان شد ماه تابانفرو شد در سیاهی آب حیوان
تحکم کرد گوزی بر سرودیسیه شد آتشی از تیره دودی
شد از بیم تبر لرزان نهالیزبون یوز شد شیرین غزالی
صباحی گشت گم در تیره شامیمهی بنهفت در نیلی غمامی
کلف فرسود ظلمت گشت ماهینهان شد یوسفی در تیره چاهی
چو شیرین یافت کام آرزو تلخهلال زندگانی دید در سلخ
به عزمی تیزرو گلگون برانگیختبدو چون صبح با شامی در آویخت
به او با ساعد سیمین فرو زدگهی این زد طپانچه گاه او زد
پس از برخی جهاد و جنگ و پیکارسرو دست بلورین رفتش از کار
نماند از خستگی نیروی جنگششد از خون جگر رخ لاله رنگش
چو با سگ در جوال افتاد آهوبه جز تسلیم نبود چاره او
بلی خوبان طریق کین ندانندوگر دانند این آئین ندانند
شهنشاهان اقلیم نکوئیکله داران ملک خوبروئی
در آن معرض که ساز جنگ سازندبه قانون دگر آهنگ سازند
کمان گیرند ز ابروی کمان دارزره پوشند از زلف زره سار
دهند از خیل مژگان عرض لشکرکشند از غمزه خون ریز خنجر
خود از تیر و کمان گر راز گویندسخن ز ابرو و مژگان باز گویند
چو بر صید کسی آهنگ سازندکمند از طره شبرنگ سازند
زنند از عشوه پنهان شبیخونروان سازند از تیغ نگه خون
سنان گیرند از خوابیده مژگانجهان بر هم زنند از چشم فتان
چو یازند از نگاه تند خنجرشود صد ملک دل افزون مسخر
کسی کاورا جمال دل فروز استچه نسبت با جهاد نیم سوز است
بود فرهاد شیرین را هم آوردکه تا باوی کند در عرصه ناورد
به کار آن سیه شیرین فرو ماندبه رخ از پرده دل اشک خون راند
لبش از تاب دل تبخاله برداشتچو مرغ پرشکسته ناله برداشت
به الماس مژه بیجاده می سفتبسوی میزبان می دید و می گفت
که ای پیمان گسل نامهربان یارز سودای گلت در سینه ام خار
فتادم من درین گرداب هایلتو خوش آسوده بر دامان ساحل
لبالب ساغر کام من از خونترا لب جرعه نوش آب گلگون
مرا جاری چو مینا اشک گلفامتو در بزم طرب در خنده چون جام
زهی آئین و رسم عشق بازیجزاک الله زهی مهمان نوازی
نشسته میزبان با خاطر تنگگهی با بخت و گه با خویش در جنگ
و آوخ آوخ این شور و فغان چیستمرا این آتش اندر خانمان چیست
نه روی آنکه رای جنگ سازمنه دست آنکه نرد صلح بازم
کنم گر جنگ نز عقل است و فرهنگکنم گر صلح نز نام است و نه ننگ
که ناگه ناگه از سرداب زیرینبه گوش آمد ورا فریاد شیرین
نماندش عقل و صبر و طاقت و هوشهم از خود هم زعالم کرد فرموش
گذشتش آب طاقت یک نی از سرندانست از پریشانی پی از سر
چو گرگ خشمگین بر گوسفندانهمی خائید مر دندان به دندان
زجای خویش چون سرو روان خاستمدد ز اقبال و بخت از آسمان خواست
به دستی چوب و بر دست دگر سنگفرو زد با سیاهان نوبت جنگ
بزد خود را بر آن جمع پریشانسر سرداب را بگرفت از ایشان
فلک یاری و اختر فرهی کردفضای عرصه از خصمان تهی کرد
بلی چون تیغ یازد شاه افلاکجهان از لشکر ظلمت کند پاک
چو خالی دید کاخ از خصم تیرهدرآمد خواجه محفل به زیره
غزالی دید با خرسی به ناوردهمائی با سیه زاغی هم آورد
جدا کرد از سفیدی آن سیه راکشید از عقد لولو آن شبه را
چنان تیپا زدش بر طبله کونکه جست از پیزی سرداب بیرون
سر شیرین ز خاک راه برداشتفشاند از دیده اشک و آه برداشت
که ای اصل نشاط و دفع اندوهز اندوه فراقت بر دلم کوه
به کام غیر گردد اختر امروزبود خون جگر در ساغر امروز
فلک زنهار خوار و بخت تیرهجهان ناسازگار و خصم خیره
به اینان چاره نبود جز مدارانشاید شیشه زد بر سنگ خارا
اگر چه دوری از تو مرهم ریشگذشتن نیست جز از هستی خویش
نبینم جز جدائی چاره کارگزیری نیست در این چاره ناچار
درین سردابه جای زیستن نیستکه جز افسانه مور ولگن نیست
صلاح آن بینم ای آهوی مشکینکه روزی چند چون فرهاد مسکین
کنم از صحبت شیرین کنارهکنم من سینه گر او کند خاره
چو شیرین لابه های میزبان دیدبه برهان گفتنش شیرین زبان دید
به شیرین خنده گفت ای جان شیرینبه عمدا مایل هجران شیرین
نباشد دانم از این اضطرارتگزیر از وصل شیرین اختیارت
گرت در دست بودی اختیاریتو آن محکم وفا فرخنده یاری
که نگزینی ره هجران شیرینهمی تا بر لب آید جان شیرین
پس از برخی حکایت آن دو غمناکچو ماتم دیدگان با چشم نمناک
جهان از آه دل پر دود کردندخروشان یکدگر بدرود کردند
برآمد آن غزال از حلقه دامچو مرغی دیده صیاد از ره بام
روان افشاند چون بر سدره جبریلسوی خلوتگه خود بال تحویل
خداوند سرا دارای محفلبه کامی تلخ چون زهر هلاهل
به دانش کار بست افسون گری رارهاند از قید شیشه آن پری را
زنان از ناصبوری سنگ بر دلبرون آمد از آن تاریک منزل
سیاهان آگهی از کار بردندحکایت جانب سردار بردند
که آن مرغ گرفتار از ره بامبرون شد زاهتمام خواجه ازدام
چو پیدا نیست مقصد از چه پوئیمقصاص این جریمه از که جوئیم
سپهبد شد چو زین افسانه آگاهبرآورد از دل گرم آتشین آه
که آوخ کوشش بی حاصل مندریغ از بخت من آه از دل من
دریغ آن رنج بی حاصل که بردمدریغ آن خون که در این کار خوردم
دریغ آن محنت شب زنده داریدریغ آن تا سحر اختر شماری
دریغا آن همه نیرنگ و افسوندریغا آن همه شور و شبیخون