گنج

بخش ۳ - حکایت

۳۹ بیت
شنیدم عارفی در صبحگاهیچو باد صبحدم می شد به راهی
که ناگه کودکی از بامی افتادبه گردن شیخ را چون دامی افتاد
سلامت زیست آن کز بام شد پردولی بشکست حالی گردن مرد
به بستر تکیه زد نالان و خستهجگر خون عارف گردن شکسته
یکی پرسیدش احوال تو چون استچه بودت تا چنین دل غرق خون است
به پاسخ گفت عارف کای برادرچه باشد حال آن برگشته افتد
که افتد دیگری از روزن اوبه خواری بشکند پس گردن او
منم آن خرد گردن عارف زارز بام افتاده رندان قدح خوار
حریف جنده باز از دام رستهمرا در پیش سرها سر شکسته
لب شیرین به کام دیگران استمرا خون از لب و دندان روان است
ابوالقاسم خورد می، من خورم چوبزند یغما پیاله، من خورم کوب
غنوده میزبان با شاهد شنگنوازد «خوش قدم» بر فرق من سنگ
به آن گل چهره «باقی» هم پیالهمرا از کاسه سر خون حواله
رجب می بوسد آن لعل و دهن راسمنبر بشکند دندان من را
به او قاسم اساس پیله چیده«قدم خیر» انتقام از من کشیده
گرفتم چشم شیرین فتنه خیز استمسلمانان گناه من چه چیز است
مرا گویند اینها را به زن چهپدر سگ های بد مذهب به من چه
حیا یک ذره در چشم فلک نیستنمی داند سزاوار کتک کیست
زنندم سنگ و آجر نوبه نوبهعجب گیری فتادم توبه توبه
چه اوقاتم از این اوضاع تلخ استمگر اینجا حساب شهر بلخ است
در اقطار جهان نزدیک و دوریچو من هرگز نبیند بخت کوری
نگردد کس به روز من گرفتارفلک بدبخت دشمن خصم خونخوار
به زیر نیم سوزم تیره شد روزدریغا تف بر این بخت گلنگوز
گر ایمن جستم از این سهمگین شینمن و وصل حسین واحد العین
اگر رستم ازین خونخوار گردابمن و کنج اطاق وفس فس خواب
یکی ز آنان که در خون می نشاندششنید از زیر صدمه لندلندش
به گوشش گفت کای کشتیء تباهیرجز خوان مصاف بیگناهی
چرا از صدمه های نیم سوزتهمی گردد زیادت عر و گوزت
کسی را کو گنه نبود دلیر استخود او روباه باشد شرزه شیر است
تو کز پا تا به گردن در نفیریچرا باری به مگر خود نمیری
به زاری گفت وناله بی گناهمبه عجز این قروقر کردن گواهم
مرا هرگز نبودی قر و قوریچو دیگر باده خواران عرو عوری
اگر هم زهر ماری خورده ایمونبه درد بخت کوری مرده ایمون
مرا با شاهد و ساغر چه بازارز جام و جنده ام جاوید بیزار
منم از حلقه دایم نمازانخدا لعنت کند بر جنده بازان
کنیزی را بر او آمد ترحمگرفت او را به دست مرحمت دم
بسان کاله اش بر شانه افکندبه پرتابش برون از خانه افکند
چو دزد جسته از زندان چپ و راستهمی می جست و می افتاد و می خاست
ندانستم سلامت ره بدر بردو یازان صدمه ها درنیم ره مرد