گنج

شمارهٔ ۹

۳۹ بیت
مقرون به هدف خواهی اگر تیر دعا رابا عیش بدل گر طلبی طیش عزا را
آسوده ز غم جوئی اگر شاه و گدا راوز شهر برون غایله رنج و با را
کوته ز گریبان جهان دست بلا رااز چنگ مده دامن شاه شهدا را
در گیتی اگر عام شود علت طاعونآویز و با سخت کند ساز شبیخون
آسیب بروید عوض سبزه زهامونآشوب ببارد بدل ژاله ز گردون
با حفظ شه دین به خود اندر مدم افسوناز کشمکش پشه چه اندیشه هما را
هر چند گزیر از قبل حکم خدا نیستقطع امل از فیض ازل نیز روا نیست
دردی که مر او را ز درچاره دوا نیستتدبیر جز آویخت به شاه شهدا نیست
آن را که رهی جز ره تسلیم و رضا نیستنشگفت که تبدیل کند امر قضا را
شاهی که براه طلب از فرق قدم کرددر رزم حرامی شد و بدرود حرم کرد
تسلیم جفا آمد و تمکین ستم کردشنگرف ز خون دل از انگشت قلم کرد
آیات قدا بر ورق چهره رقم کردتا ساخت موشح خط آزادی ما را
ای قافله سالار به تزئین ره انجامز اندیشه آهنگ جرس باز گسل کام
کز ماریه ما خیل مصیبت زده تا شاماز سینه شوریده خروش فلک انجام
تا قائمه عرش رسانیم بهر گاماز ناقه تفضل کن و بگشای درا را
بی شرم گروهی ز می بی خبری مستآبی که تر و خشک جهان سوده بر او دست
بگشاده در کاوش و کین بر رخ او بستتا شاد کند جان اعادی دل او خست
با ماش جوابی اگر اکنون به خطا هستپاسخ به قیامت چه دهد خشم خدا را
بر شط فرات آن به سزا ساقی کوثرخاکم به دهان با لب خشک و مژه تر
آبش ز تف تشنه لبی ها شده آذرلب تشنه و سیراب ز سرچشمه خنجر
نشگفت جدا زان لب جان بخش سکندربا زهر بر آمیزد اگر آب بقا را
آن رنج کز او جان تلف و توش تباه استخشک و تر ما و آتش او برق و گیاه است
از بنگه ماهیش خطر تا در ماه استبا این همه نهراسم از او بیم گناه است
کآنرا که ولای شه دین پشت و پناه استسنگ پر کاهی ننهد کوه بلا را
آن قوم قوی فیض که از روی تمامیپا تا سر ایجاد بدیشان شده نامی
فرع است بر ایشان گهر عارف و عامیدر کاوش و کین سپه کوفی و شامی
از بهر نجات من و تو جان گرامیدادند و گزیدند به تن رنج و عنا را
رنجی زقضا گر نهدت بر سر جان پییا غایله نامه ای آرام کند طی
یا تیر فرا صفحه دگرگونه کشد نییا دور قمر از قدح کینه دهد می
در سلسله حکم وی آویز که جز ویکس منع نیارد فلک حادثه زا را
در ماتم آن شه ز بصر خون جگر ریزبر دامن او با دو جهان جرم در آویز
بر دشمنی آل زنا باره برانگیزهاز دوست مکش خجلت و از خصم مپرهیز
بر بند کمر تنگ در این رزم و سبک خیزیاری بنما از دل و جان آل عبا را
جاوید اجل پای نهد در پی قارونمگر از گره خاک برد رخت به گردون
از کون و مکان خیمه زند حادثه بیرونقتل آن سوی آفاق کشد جامه فرا خون
گر داعی فضلش کند اندیشه دگرگوناز لوح جهان محو کند نام فنا را
و از زخمه طاعون و وبا خسته مشوریشاز رنج مکن ناله ز تیمار میندیش
گیتی شود ار خصم نگهدار دل خویشبا لطف وی از این همه آسیب چه تشویش
کآرد چو محال حکمش کار کرم کیشپس پس به فلک باز دهد حکم قضا را