گنج

شمارهٔ ۷۷

۱۱ بیت
چشم و دل از جمال تو گشت چو داد ایمنمشکر خدا که باز شد دیده بخت روشنم
من به دیار شام در، تو به زمین کربلاباورم این نمی کند با تو نشسته کاین منم
جای به دامن پدر، دشمن و دوست گو ببینکاین همه لطف می کند دوست به رغم دشمنم
کاست اگر تن مرا هجر تو نیست بوالعجبجان و دلم نه خاره ام، آب و گلم نه آهنم
چون نبرم به اولیا، شکوه جور اشقیانعره و شوق می زنم، تا رمقی است در تنم
در غم خویشتن مزن، طعنه به آب چشم منخون برود درآن میان، گرتو توئی و من منم
شاید اگر جدا ز تو حاصلم اشک و آه شدعشق تو آتشی بزد،پاک بسوخت خرمنم
بی تو مپرس ای پدر روز چسان برم به سرخاک خرابه بسترم، کنج خرابه مسکنم
دست مفارقت به سر، داغ مهاجرت به دلسیلی شمر برجبین، بندگران به گردنم
سر به کمند وپا به گل، خاک به فرق و خون به دلچاک به جیب و جان به لب، خون جگر به دامنم
یغما نام سلطنت می نبرد اگر همیبر در او به بندگی دست دهد نشیمنم