شمارهٔ ۵۲
سوی مدینه ای صبا افتد اگر عبور توگفت بگو به فاطمه زینب ناصبور تو
در به بقیع بی خبر خفته تو و به کربلامال هبا و خون هدر با تن پاره پور تو
چون نرسانم از زمین آتش دل بر اخترانشد به اثیر هیر من، رفت به خاک هور تو
دانی اگر چگونه زد برق عطش به تشنگانشعله بر آسمان برد ناله ز خاک گور تو
سوخت سموم تشنگی برگ بهار عیش منخورد به مگر کشتگان لطمه سوگ سور تو
بگذری ار به کربلا شب نگری و روز ماعیش نه ماتم آورد زانده ما سرور تو
تلخ به زهر تشنگی چند زید مذاق ماوقت شد آنکه بر دمد چشمه آب شور تو
ظلم فلک به ظلمتم بست قوی گشای رخبو که ز دود نار غم باز رهم به نور تو
نه به خیال ما پدر، نی تو به فکر مادریغفلت او شد از چه ره یا سبب غرور تو
خواهی جنت دگر بر به جحیم ما گذرکوثر تو سرشک ما دیده ما قصور تو
آنچه به ما زغیبتت رفت در این مجاهدتکی به مشاهدت کشد تا نفتد حضور تو
فرصت غیر تا به کی سوخت شرار غیرتمچند مغایرت کند حوصله غیور تو
کیفر این خلاف را وعده به محشر افکنیماند قریب حسرتم دل ز قصاص دور تو
خیز و گذر به ماریه پس پی داد و داوریقصه رستخیز ما واقعه نشور تو
با همه خردی از قضا والی و ویله اماننیست بزرگ اگر زند پنجه به پیل مور تو