گنج

شمارهٔ ۴۹

۱۱ بیت
خود چگویم ای دل اندر این رزیت چون شوی چوناز گزند مالش سر پنجه غم خون شوی خون
گر درین ماتم نبارد بر به روی از مخزن دلچیست اشک بسدین در خاک خواری گنج قارون
غیر حرق و غرق ماهی تا به ماه، مه تا به ماهیخود چه باشد سود آه آتشین با چشم گلگون
گر خرامد سیل اشک خاکیان زین دست در پاموج خون هر چشمزد گردن کشد بر اوج گردون
معنی این ماجرا صورت نبندد حاش للهکآنچه اندر گفت آید نیست جز افسانه و افسون
قاتل ابنای زنا، مقتول نخبه آل عصمتانس تا جن تعزیت گر بزم ماتم ربع مسکون
فاش اگر می رفت خون کشتگان کشور به کشورجاودان شط فرات آمیختی با رود جیحون
راستی را با قیام رستخیز این قیامتخاک و گردون را درنگ و جنبشی باید دگرگون
نوعروسان را زتاب تشنگی رخسار کاهیشیرمردان را ز زخم تیغ و خنجر چهره گلگون
زخم ناسور شهیدان را سرشک تست مرهمزانکه چاره زهر قاتل راست ناید جز به افیون
چار چیز از دولت اسلام خواهم بی تکلفعزم کسری جیش خسرو فال جم فر فریدون