شمارهٔ ۴۸
خشک لب دل سوختی دریای دین را دهر دونآسمانت دشت آتش آفتابت طشت خون
این همی پاید به کاوش آن همی جنبد به خونای زمینت را خرام ای آسمانت را سکون
در دریای نجف را کردی از بد گوهریلعل ها الماس پیکر جزع ها یاقوت گون
تا گدائی مالک تیغ و نگین شد ساختیتاج دولت پای فرسا تخت شوکت سرنگون
می ندانم تا امیران را چه روید در مصافخاک سخت افلاک دون ایام خصم اختر زبون
نوعروسان را ندانم تا چه زاید در صروفروز گریه ره دراز آرام کم انده فزون
کرده ای دیوانگان مطلق ز بند اینت خردبسته ای آزادگان در سلسله اینت جنون
سروران از خانه زین نیزها از بار سربر زمین و اندر سپهر آن سرفراز این سرنگون
گو بشور خاک والی دجله بفشان از بصرگو بسوزد چرخ یغما شعله بفروز از درون