گنج

شمارهٔ ۳۱

۱۹ بیت
نوری که در لطافت از سایه تن بتابشکوکب فکند عریان پیکر در آفتابش
در پهنه بعد کشتن بر نی پس از بریدنسر رفت بر سپهرش تن سود بر ترابش
آن تن که خاک او عرش پامال بی حسابانبر فرق آسمان خاک و این طرفه احتسابش
در تاب تشنه کامی و از اشک تشنه کامانچون پا نهاد در خون از سر گذشت آبش
از خون حلق ابطال بحری روان که در ویافلاک کمترین موج انجم کمین حبابش
از برق آه اطفال شیب و فراز کیهانچون جان تشنه کامان پیکر در التهابش
در حجله گر عروسی دامادی ار به تختیخاکش به دیده سرمه دستان به خون خضابش
آن کش ز مزرع سور نامد نصیب مشتیاز خرمن مصیبت خروارها نصابش
گردون کینه پرورد در مهر این درنگشبدخواه مهر پرداخت بر کین آن شتابش
آن سیل اشک بر خاک جاری تر از فراتشاین تیر آه بر چرخ پران تر از شهابش
گر محملی شکستند در یکدگر ستونشور خیمه ای گسستند بر یکدگر طنابش
گر دختری به زنجیر گیسو حفاظ گردنور مادری به چنبر کف ها به رخ نقابش
گر بسته ای سواره ور خسته ای پیادهآن لطمه عنانش و این صدمه رکابش
آن آه شعله خیزش در سینه آتش صرفاین اشک دجله انگیز در دیده خون نابش
آن کآشناش از دور چشم مشاهدت کورنزدیک دید و روشن بیگانه بی حجابش
گر بسته ای بلاسنج از رنج رحلت آزادبار اقامت افتاد چون گنج در خرابش
در آن خرابه محتاج بیماری ار به درماناز پاره جگر قوت وز خون دل شرابش
از خواب و خورد گوید گر بینوا یتیمیبر خاک و خون فراهم سامان خورد و خوابش
یغما به حشر نارد هیچ از محاسبت باکچون محتسب تو باشی چه اندیشه از حسابش