گنج

شمارهٔ ۲۱

۳۰ بیت
آن که با موکب او قافله ها دل بروددر رکابش دل دیوانه و عاقل برود
وز جمالش غم جان خارج و داخل برودگفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
آنچنان جای گرفته است که مشکل برود
گر برم زآتش دل بر مه و خورشید شعاعمکن از مهر نصیحت مکن از کینه نزاع
روز میدان وداع است نه ایوان سماعدلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن لحظه که محمل برود
نظر آسا چو پی قافله پو می گیرمتا ز دل جو نشود دیده گلو می گیرم
ور کند چشمه به مژگان سر جو می گیرماشک حسرت به سرانگشت فرو می گیرم
که اگر راه دهم قافله در گل برود
از نظر می رودم چهر دلارای حبیبکی بپاید ز پیش پای دل از پند ادیب
عقل و سر می برود در قدمش دست و رکیبعجب است ار نرود قاعده صبر و شکیت
پیش هر دیده که آن شکل و شمایل برود
فاصله کوری و دیدم به نظر یک سرمو استنکنم فرق که این دیده من یالب جو است
شاید ار پی نبرم کاین سر من و آن ره اوستره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود
صحتش درد اگر فاطمه بیمار تو نیستراحتش رنج دل ار خسته و افگار تو نیست
ای تو جان همه تنها دل و جان زار تو نیستکس ندانم که درین شهر گرفتار تو نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود
بارها خون دل از شش جهتم راه ببستجوش عمان نظر سیل به قلزم پیوست
لیک خود پاره ای تخته نیارست گسستموج این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود
سوی کویم مکش از یارم سفر کرده هجرخانه گور بود منزل دل مرده هجر
راحت وصل بود مرگ به افسرده هجرقیمت وصل نداند مگر آزرده هجر
خسته آسوده بخسبد چو به منزل برود
ز آتش عشق خود اندر تب و تابم می کشتیا خیال لبش از دیده در آبم می کشت
گر به رحمت به مثل یا به عذابم می کشتلطف بود آنکه به شمشیر عتابم می کشت
قتل صاحب نظر آن است که قاتل برود
دولت وصل تو را طالب غیبیم و شهودهمه را در ره سودات زیان مایه سود
والی ار مهر نورزد چه ورا حاصل بودسعدی ار عشق نبازد چکند ملک وجود
حیف باشد که همه عمر به باطل برود