گنج

شمارهٔ ۱

۴۰ بیت
از ماریه رفتی اگر اخبار رسیدنگرگان عجم را
سگ‌های عرب بر نتوانست دریدنشیران اجم را
با ببر دمان گربه نیارست فتادنگرگانه ستادن
روباه دمن سر نتوانست بریدنآهوی حرم را
یارست که بر بانوی شاهان به عزیزیانداز کنیزی
یا تار غلامی که توانست تنیدنسلطان امم را
جیحون ز دل انگیختمی دجله ز مژگاننی قلزم و عمان
تا العطش از خیمه نبایست شنیدندریای همم را
نگذاشتمی تا رمق از جان اثر از سرآغشته به خون در
گه نعش ولی گاه موالی نگریدنمولای خدم را
خون دل و جان ریختمی برخی احبابتا آن همه خوناب
بر کشته اصحاب نبایست چکیدنسالار حشم را
گر جن و بشر دیو و پری باد سوارانشمشیر گذاران
حاجت نشدی تیغ و تکاور طلبیدنزی معرکه جم را
با تیغ کج آوردمی آن رزم ظفر کاستچون قد‌ّ سنان راست
وز تیر چو اندام کمان راست خمیدنبالای ستم را
بر تافتمی گرگ سگان را به هژبریسرپنجه ببری
چون باد که در هم شکند گاه وزیدنشیران علم را
پرداختمی پهنه به انگیز ره انجاماز ماریه تا شام
ره بستمی الابه در مرگ چمیدنچه بیش و چه کم را
انباشتمی تا شب و روز ابیض و سودانزان هیچ وجودان
با گرز تن او بار نه کز کوب رمیدنبنگاه عدم را
خاکم به دهن من چه کسم کز تو کنم یادوز هستی خود باد
کوری بود از یکدگران باز ندیدنزفتی و ورم را
از هیچ گهر بنده‌ای آن‌گه سر پیوندبا چون تو خداوند
حادث که بود برتر از اندازه دویدنمیدان قدم را
با هستی تو ای که سراپا به تو هستیمما خود نپرستیم
کو شهر چنین زی که دریغ است گزیدنبر کعبه صنم را
جان در سر ما کردی از این نادره پرخاشسهل است به پاداش
در پای تو خون ریخته بر خاک تپیدنسر تا به قدم را
تا صعوه ز شاهین نپسندد به همه حالبازان هما فال
پر بسته به دام اندر و بر چرخ پریدنبومان دژم را
ضنت مکن امروز که غبنی است زیان خیزای جزع گهر ریز
فردا چه توانی به یکی قطره خریدندریای کرم را
این قلب تنگ سیم که یغما ز در سودنقدش به زر اندود
اکسیر قبولش چه زیان از تو رسیدنچون سکه درم را
در بوته اخلاص بپرداز غبار‌شدر بخش عیار‌ش
که‌امید به پرداخت نه دستان دمیدناین کوره و دم را
سردار تو و تیغ و من و کلک سخنداندر مجلس و میدان
تا نام گرفتن گذرد وصف کشیدنشمشیر و قلم را