گنج

شمارهٔ ۹۸

۹ بیت
هرگز اندیشه زلفت نگذشتم به ضمیرکه به آفاق نرفت از نفسم بوی عبیر
کافرم خواند واز عشق نیم توبه پذیروای زاهد گرم آگه شود از سر ضمیر
خسروانند گدایان درت وایشان راستغم سپه، آه علم، داغ نگین، خاک سریر
بر سرخار به یاد تو چنان خوش برومکه کسی خوش نرود بر سر دیبا و حریر
جام در دست من و چشم تو از باده خرابزلف در پای تو و گردن من در زنجیر
نازم آن ابرو و مژگان که نه پیکان و نه زهشهری آغشته به خون این چه کمان است و چه تیر
غیر چشمت که همی می زندم بر به خدنگنشنیدم که به مردم زند آهو بره تیر
با همه شیردلی ز آهوی وحشی نکهتدارم آن وحشت کآهو بره از حمله شیر
از هجوم مژه کن غارت و ز ابرو تاراجای سپهدار شکارافکن یغما نخجیر