گنج

شمارهٔ ۹۷

۹ بیت
شد دلم شیفته زلف گره گیر دگرباز دیوانه در افتاد به زنجیر دگر
بر جراحت چه نهی مرهمم آن به که کنیزخم شمشیر مرا چاره به شمشیر دگر
خوار شد صید دلم پیش تو خوش آنکه نبودهر سر موی تو در گردن نخجیر دگر
ساعد آلوده به خون دگران داری و نیستجز هلاک خودم از دست تو تدبیر دگر
عیش ما با لب و دندان بتان شهد و فقیهزهرها خورده به یاد عسل و شیر دگر
گفته بود آنچه به من پیر مغان گفت مراواعظ شهر همان، لیک به تقریر دگر
خواهی ار زر کنی این قلب مس اندوده مجویبه جز از خاک در میکده اکسیر دگر
دفتر عشق ز یک نکته فزون نیست ولیهر کسی شرحی از او گفته به تفسیر دگر
کار یغما نشد از پیر خرد راست کجاستخضر راهی که شتابم ز پی پیر دگر