شمارهٔ ۹۴
یار نامد به سرم تا به لبم جان نرسیدبهتر آن بود که این درد به درمان نرسید
یک قدم نیست فزون مرحله عشق و عجبراه چندانکه بریدیم به پایان نرسید
ترک من تاختن از اصل نداند که به صیدبارها رفت ولی کار به جولان نرسید
بر جهان گوشه دامان مرا منت هاستکه به تدبیر وی این قطره به طوفان نرسید
بارها برد دل از طره به چشمش فریادشحنه کفر به فریاد مسلمان نرسید
دل ز زلف تو به لعل تو رسد کیست که کردطی ظلمات و به سرچشمه حیوان نرسید
از چه آب و گلی ای میکده یا رب که سرمتا نشد خاک به راه تو به سامان نرسید
با خطت سر نسپارم چه نشاط از حرم استهر که را سرزنش از خار مغیلان نرسید
منم آن سوخته مرغ همه حسرت یغماکآشین ماند و شد از دام به بستان نرسید