شمارهٔ ۹۲
آنکه در پرده دل خلق جهانی بر بایدچه قیامت شود آن لحظه که از پرده بر آید
بر فلک آن نه هلال است که انگشت تماشامه برآورده که ابروی تو بر خلق نماید
گر چنین طره پریشان گذری جانب بستانتا قیامت نفس باد صبا غالیه ساید
بگشا ناوک مژگان و به خون کش پر و بالمتا نگویند که بر صید حرم تیغ نشاید
اشک گلرنگ می و زمزمه ناله سرودمساقیم گو ندهد ساغر و مطرب نسراید
آسمان سفله نهاده است ملامت نکنیمشچه کند سفله نهاد ار طرف سفله نیاید
حاجت شرح ندارد صفت گریه یغمابحر مستغنی از آن شد که کس او را بستاید