شمارهٔ ۹۱
ای دل ز خود برون شو یار است دیدی آمدجز بذل جان مکن کار کار است دیدی آمد
گر بایدت سلامت ز آن خط و زلف بگذرمور است دیدی آویخت مار است دیدی آمد
زاهد که عنف هستی بردش ز کوی مستیچو از بند خودپرستی وارست دیدی آمد
شد در وصال و هجران جان پر امید و بیممنور است دیدی افروخت ناراست دیدی آمد
آهسته کوی مجلس گل رست وز آذرین میناصح به حکم اضداد خار است دیدی آمد
دل سخت رفت و دلبر سست از پیش ولیکنزور است دیدی افتاد زار است دیدی آمد
باری چه شد اگر شد عذرش بنه که بر ماپیوسته نیک و بد را بار است دیدی آمد
بر بست مدعی رخت مسرای نام رجعترفتن ز کوی خوبان عار است دیدی آمد
یغما جدا شد از دوست مسرای کاین نه نیکوستهر جا بود چو بی اوست خوار است دیدی آمد