شمارهٔ ۹۰
جز آفتاب تو و آن غنچه شراب آلودکه دیده باده بی درد و آتش بی دود
فراز سرو تو یک نیزه آفتاب جمالهزار کوکب بخت است و کوکب مسعود
سخن ز یوسف گل ران و داستان هزارچه جای بزم سلیمان و نغمه داود
بیار منطق شیرین بتاب نافه زلفبساز پرده بربط، بسوز مجمر عود
ترا میان و دهان هم نهفته هم پیداستزهی شگفت که با هم شنید غیب و شهود
سر قدح بگشا در ببند بر مه و مهرمخواه خوشتر از این از ستاره بست و گشود
بساط باغ شود دیده ای که روی تو دیدنشاط باده فزاید لبی که لعل تو سود
سوای سرخ گلت از فزایش خط سبزبه عمر در نشنیدم زیان فزاید سود
نه زان میان ودهان من شدم بباد که ریختبه خاک این دو عدم خون صد هزار وجود
به خاکپای غلامانت ساید ار رخ زلفسر ایاز ببرم به دامن محمود
جز آن دهان و دل و اشک چشم والیه نیستز لاله گر بدمد سنگ و قطره زاید رود