شمارهٔ ۹
گفتی از بیداد روزی در فغان آرم تراهان مکن کاری که از افغان بجان آرم ترا
گاه دست غیر بوسم گاه پای پاسبانتا به تقریبی سری به آستان آرم ترا
نیستی ذلت خطا خجلت گنه شرمندگیرفتم ای رحمت که چندین ارمغان آرم ترا
عاقبت ای ناله آن کردی که مایل شد به مهرلال گردم بعد ازین گر بر زبان آرم ترا
آن کنم کز مدعی نی نام ماند نی نشانگر توانم در مقام امتحان آرم ترا
کافرم ای دل بجرم ترک عشق ارنی به حشربا مسلمانان عنان اندر عنان آرم ترا
دیده ای یعقوب بر در نه که از خاک دریمی روم کز بوی پیراهن نشان آرم ترا
بستگی ها را گشایش جز در میخانه نیستای کف حاجت چه سوی آسمان آرم ترا
شرم کن شرم از رخ اسلام یغما از حرمچند بگریزی و از دیر مغان آرم ترا