گنج

شمارهٔ ۸

۱۱ بیت
دوست دشمن، مدعی داور، وفا تقصیر ماچیست غیر از جان سپاری در رهش تدبیر ما
ازکمند حسن تدبیر رهائی چون کنمچشم گوزچی، چه زنخ، زلف سیه زنجیر ما
ما که آن دیوار کوتاهیم کاندر ملک عشقگر بخواهد نی سواری می کند تسخیر ما
با همه کفر عیان اکنون به دینداری خویشواثقم واثق که زاهد می کند تکفیر ما
پنجه افکندیم تا غالب که و مغلوب کیستحسن عالم سوز او یا عشق عالم گیر ما
بر سر او پا نهی وز ننگ بر ما نگذریهست اگر این است با خاک رهت توفیر ما
در خراب آباد گیتی ایمن از ویرانیمزانکه ساقی از خرابی می کند تعمیر ما
در رهش از ما و دل بیکاره تر دانی که کیستگریه بی حاصل ما آه بی تاثیر ما
شیخ و قاضی سرزدند از ملت اسلام عشقتا چه خواهد کرد با جهال امت پیر ما
در دل سنگش خدنگ آهم آخر کار کردبا همه سستی گذشت از سنگ خارا تیر ما
کار ما جز با زره مویان سپر انداختننگذرد یغما ز ابر ار بگذرد شمشیر ما