شمارهٔ ۷
گر دهم رخصت یک چشم زدن مژگان راخاک بر باد دهم واقعه طوفان را
چاره تیره شب هجر دعای سحر استدانم آوخ که سحر نیست شب هجران را
آب و جاروب کشم زاشک و مژه منظر چشمگر سر کلبه درویش بود سلطان را
نوح اگر موجه اشکم نگرد در غم توآب چشمی شمرد واقعه طوفان را
هست چون روز وصالت به مراد دگرانبهتر آن شد که سحر نیست شب هجران را
دل سنگین سپر تیر تو کردیم و نشدکز وی امکان گذشتن نبود پیکان را
خضر از این باده که من مستم اگر می نوشدخاک در چشمه ناموس کند حیوان را
آن بهشتی رخی ای ترک ختائی که کشدهندوی خال تو داغ حبشی غلمان را
یار بی پرده و تا فتنه پس پرده رودپاسبان پرده برانداز در ایوان را