شمارهٔ ۱۰
چشم سیهمستش بهخود نگشود از هم دیده رافریاد من بیدار کرد این فتنه خوابیده را
دل با زلیخا طلعتان گفتم از او ساکن کنمنخجیر نامد در نظر این گرگ یوسفدیده را
دستم مگیر ای باغبان تا پای قمری بشکنمکآزرده میسازد همی آن سرو نو بالیده را
زنجیر زلف یار کو تا من به دستآویز اوشاید مگر باز آورم این بخت برگردیده را
آید ز هر سو تیر و من در جستجوی تیرزنلیکن به غیر از کشته نی چندانکه مالم دیده را
خواهم نداند هیچکس کهاو زد به شمشیرم ولیپوشیده نتوان داشتن جسم به خون غلتیده را
با روی او خو کردهام چون سر کنم با دیگران؟دشوار باشد زیستن با خاربن گلچیده را
ترسم که خون صدجهان دل پیچد اندر دامنمهان ای صبا مگشا ز هم آن سنبل پیچیده را
پرسد ز یغما روز دل تا فاش گردد سوز دلآهسته دامن میزند این آتش پوشیده را