گنج

شمارهٔ ۱۱

۹ بیت
صرف کار ناله کردم عمر چندین ساله رایار یار دیگران شد خاک بر سر ناله را
سبحه از دستم ستد طفلی که از مشکین صلیببر میان زنار بندد زاهد صد ساله را
جان شیرین عرضه کردم بر دهانش لب گزیدکار مغان کی کس برد تنگی شکر بنگاله را
سبزه سرزد از گلش در خط شدم از باغبانگفت آوخ چون کنم خود رواست داغ این لاله را
هان حذر ای مردم از چشم تر من زانکه منعاقبت دانم که طوفانی بود این ژاله را
راه ما بر بندر صورت فتاد ای کاروانسخت می ترسم همی چشمی رسد دنباله را
ساربان بار سفر بر بست و محمل می رودلال گردی ای زبان بگشا درای ناله را
زاهد از ته جرعه چشم بتان دم زد ز عشقسامری افکند خاکی در دهان گوساله را
گفتمش یغما بماند یا رود بیرون ز بزمگفت چون وصل اوفتد رخصت بود دلاله را